۱۳۸۷ اسفند ۶, سه‌شنبه

شب‌نوشت

سال‌ها گذشت تا یاد گرفتیم دلی به‌دست بیاریم،‌ حالا سال‌ها خواهد گذشت تا یاد بگیریم دلی نشکنیم.

یادمه بچه که بودم وقتی با مامانم می‌رفتیم مراسم دعا از توی حلقه‌ی آل‌یاسین که رد می‌شدم دلم عشق می‌خواست و وصال!

بعدها به ساده‌لوحی خودم خندیدم.
الان ماه‌ها و سال‌ها از اون روز می‌گذره و من همچنان دارم فکر می‌کنم اون‌روزها در عین پاکی اصلا هم بچه نبودم و چه بسا از امروزم خیلی هم بزرگتر بودم؛ پیش کسی یا چیزی به اسم خدا...

خلوص اون‌روزها یک طرف و بی‌آلایشی‌اش یک طرفه دیگه.

امروز بزرگ شدم و بزرگتر، چهارتا جا دیدم که اسمش شهر و استان و کشور بود، با‌ آدم‌های زیادی روبرو شدم وزندگی رو زندگی کردم، عشق رو مزمزه کردم و به معشوق رسیدم،

اما آیا به حقیقت رسیدم؟

بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم حقیقت از یک طرف گریزانه و من از طرفی دیگه... حقیقت اگر هم سرجای خودش ایستاده باشه هرکدوم از ما به نوبه‌ی خودش حقیقتی برای دنیای خودش می‌سازه که بازهم به خیال خودش اونو از «حقیقت» بی‌نیاز می‌کنه... در حالی‌که ما هرچقدر هم حقیقت‌سازی کنیم بازهم خودمونیم که بازی می‌خوریم.

دلی بهمون داد که عاشق باشه و عشق رو با ذره‌ذره وجودش لمس کنه،‌ اما عاشق نگه‌داشتن و (در قاموس حقیقتی که من برای خودم ساختمش) امانتداریش از همه بالاتره، کاش می‌تونستیم انسان رو به عنوان یک «انسان» نگاه کنیم و به همون آسونی که دلی به‌دست آوردیم دلی هم نشکنیم.

شب‌نوشت‌های ما تموم میشه، ثانیه‌ها به همون سرعتی که اومدن میرن و اونی که باقی می‌مونه انسانه و دلش، انسانه و تقدیری که گاهی بدون خواست ما به دستهامون گره می‌خوره... تقدیری که از پیش نوشته شده میوفته دست ما و ما هم به راحتی باهاش بازی می‌کنیم...

و شاید

حقیقتی می‌سازیم ازش به دلخواه خودمون و برای خودمون؛ دریغ از این که بازهم ماییم که توش بازی می‌کنیم و بازی می‌خوریم...

۱۳۸۷ بهمن ۲۸, دوشنبه

برای همه‌ی فروغ‌های وطنم

نگاهی به صورت خسته‌ی مادرش و چین و چروک‌های صورتش، بدن تقریبا تکیه‌داده شده‌اش به رختخواب که توی تصویر اصلا نفهمیدم که نشسته یا خوابیده، صدای گرفته و شکسته، اشک‌هایی که با دستمال، گاه‌گداری بعد از این‌همه سال پاک می‌کرد، عینک بزرگی که روی صورتش زیادی تلو تلو می‌خورد همه و همه حاکی از سال‌ها درد و زندگی بود؛ شکسته شدن و نیافتادن.

شاید خیلی از شما فیلم «سرد سبز» رو دیده باشید، حالا یا مثل من همین چند شب پیش از شبکه‌ی تازه افتتاح شده‌ی «بی‌بی‌سی» و یا قبلا در سی‌دی‌های خودش.

اما من دفعه‌ی اول بود که می‌دیدم و بازهم طعم ملموس غم و زیبایی و سرسختی رو از صدایش چشیدم.

به مدت یک ساعت شایدم بیشتر شایدم کمتر (که شاید در همنشینی‌اش زمان گم شده باشد) بدون پلک‌زدن یکی از بهترین مستندها رو دیدم.

وقتی با صدای خودش می‌خوند:
«همه‌ي هستي من آيه‌ي تاريک‌يست
که ترا در خود تکرار کنان به سحرگاه شکفتن‌ها و رستن‌هاي ابدي خواهد برد
من در اين آيه ترا آه کشيدم ،آه
من در اين آيه تو را به درخت و آب و آتش پيوند زدم»

اشک بود و بیدار شدن تمامی احساس‌ها، از عشق و شکست گرفته تا غم و رگه‌های زندگی،‌ از مقاومت در برابر طوفانی به اسم زندگی تا لطافت و گرمای یک آغوش همه و همه در این شعر و صدایش بود و همراهی بغض و اشک مادرش بیشتر و بیشتر حسرت از دست دادنش را به دل تک‌تکمون ریخت.

نه بحث از نقد آثار "فروغ فرّخزاد" است و نه بحث از ترویج اشعارش و نه من به این امر مطلع.

بحث دخترکی‌ست که مثل خیلی‌ از ما در خانواده‌ و جامعه‌ای مردسالار به دنیا آمد و از کودکی جز خشم پدر و ضربه‌های دست او به خاطر نداشت، بحث از دخترکی‌ست که دل‌بست و دل‌باخت و دل خاکستر کرد.

بحث از دخترکی‌ست که همه از او به عنوان سرکش و یاغی نام می‌بردند، دخترکی که در سی‌و‌یک سالگی بازهم دخترک بود و اما در اوج دخترکی پیر شده بود و شاید بازهم مثل خیلی از ما به دو تار سپید موهایش می‌بالید.

دخترکی که در سال‌هایی که خیلی از ما نبودیم برای زنده ‌کردن حقی از حقوق ضایع شده‌اش برخلاف رود حرکت کرد و تن به قفسی به اسم زندگی نداد. قفسی که زاده‌ی عشق بود،‌ عشقی که زاده‌ی کودکی بود، کودکی‌ای که زاده‌ی این زندگی بود از مردی که زاده‌ی تقدیر بود و تقدیری که زاده‌ی مردسالاری در ایران بود.

ایرانی که:

«ديگر خيالم از همه سو راحت‌ست
آغوش مهربان مام وطن
پستانک سوابق پرافتخار تاريخي
لالايي تمدن و فرهنگ و
جق و جق جقجقه ي قانون ...آه
ديگر خيالم از همه سو راحت‌ست».

بعد از این همه سال از رفتنش با عشقی ناکام می‌گذرد، عشقی که زاده‌ی نی‌نی چشمان مردی بود که تصویر از دست‌دادن فروغ همانا مرگ روح او بود:

«زندگي شايد آن لحظه مسدودي‌ست که
نگاه من، در ني‌ني چشمان تو خود را ويران مي‌سازد و
در اين حسي است که من آن را با ادراک ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت»


هنوز هم سعی در ایستادن داریم، هنوز هم سر در وبلاگ و وبسایتمان تابلویی به اسم؛ «هنوز نشکسته‌ایم» آویخته‌ایم و هنوز هم هستند دختران یاغی و سرکشی که یا دفتر شعری ندارند و یا دارند و «عشق را در پستوی خانه نهان کرده‌اند».


هنوز هم هستند آن‌هایی که در این زندگی با همه‌ی بودن‌ها و عشق‌ها و لبخندها و گریه‌ها و ناکامی‌ها و شکستن‌ها و محبت‌ها جویای سهم خویش از این زندگی:

«آه...سهم من اين‌ست
سهم من این‌ست
سهم من،
آسماني‌ست که آويختن پرده‌اي آن‌را از من مي‌گيرد
سهم من
پايين رفتن از يک پله متروک است و
به چيزي در پوسيدگي و غربت و
اصل گشتن
سهم من گردش حزن‌آلودي در باغ خاطره‌هاست و
در اندوه صدايي جان دادن که
به من مي‌گويد
دستهايت را
دوست دارم»

در دنیایی که پر است از آدم‌های رنگارنگ، در دنیایی که پر است از زن و مردهایی با شکل‌هایی متفاوت و عقایدی مختلف و دل‌هایی پر رمز و راز شباهتی عمیق بین آن‌هاست، وجه مشترکی به اسم «طوفان زندگی»، طوفانی که همه را در حیران و حیرت و حزن و جست‌جو به دنبال سهم غرق خود می‌سازد.

یکی به دنبال نقاشی و طبیعت می‌رود و می‌شود سهراب، نه به دلیل نداشتن طوفان بلکه به‌خاطر پناه‌بردن از طوفان‌ها و آدم‌ها به دامن طبیعتی که نه زبانی دارد و نه دلی برای شکستن.

یکی به سراغ تارهای سپید موهای خود می‌رود.

انگار همه در مبارزه با این طوفان، دل‌های خود را به طعم دو سیب خوش کرده‌اند.

۱۳۸۷ بهمن ۲۱, دوشنبه

شیرین ایران از نگاه رسانه‌های خاورمیانه

کم‌تر از یک ماه از حمله به منزل اولین زن مسلمان برنده جایزه صلح نوبل می‌گذرد. ماجرا به اين شكل رخ می‌دهد که حدود ١٥٠ بسیجی در مقابل منزل خانم شیرین عبادی دست به تظاهرات می‌زنند و با طرح شعارهایی مبنی بر پشتیبانی او از حملات اسرائیل به غزه، تابلوی وکالت وی را از سر در منزلش کنده و لگدکوب می‌کنند.

خانم شیرین عبادی در گفتگو با خبرگزاری فرانسه می‌گوید که اتهام تظاهرکنندگان بسیجی در مقابل منزل وی کاملاً بی‌اساس است؛ زیرا کانون مدافعان حقوق بشر با انتشار بیانیه‌ای، حملات اسرائیل به غزه را کاملاً محکوم کرده است.

چند روز پیشتر از این ماجرا نیز پنج نفر که خود را مأمور مالیاتی معرفی می‌کنند با حضور در دفتر وکالت شیرین عبادی، دو کامپیوتر و برخی از دیگر اموال دفتر وکالت او را با خود می‌برند. قبل از آن نیز مأموران، دفتر کانون مدافعان حقوق بشر را که ریاست آن را این حقوقدان برجسته‌ی ایرانی بر عهده دارد، بسته و مهر و موم کرده‌اند.

اینکه غربی‌ها و یا غیر مسلمانان با خواندن این اخبار درباره‌ی ایرانی‌ها چه فکر می‌کنند و برداشت آن‌ها از آن‌چه در ایران رخ می‌دهد چیست، بماند!

کتابفروشی ‌آنتوان یکی از معروف‌ترین کتابفروشی‌های لبنان است که هر روز نسخه‌ای از مهم‌ترین روزنامه‌های جهان را به فروش می‌رساند و هر کسی بنا به تمایل خود می‌تواند نسخه‌ای از روزنامه‌های آرشیو شده را نیز مشاهده کند.

قدم به درون کتابفروشی می‌گذاریم تا آنچه در وطنمان می‌گذرد را از دید روزنامه‌های مهم خاورمیانه به عنوان مهد تحولات سیاسی شاهد باشیم.

تنها یک روز از تمامی این اتفاقات در ایران گذشته است؛
روزنامه النهار (چاپ کویت) نوشته است: «در ایران هیچ تجمع یا حمله‌ای از دید دولت پنهان نیست و به نظر نمی‌رسد حمله به خانه‌ی شیرین عبادی بدون اجازه و موافقت حکومت بوده باشد».

روزنامه الدستور (چاپ اردن) نوشته است: «حمله‌کنندگان به خانه‌ی برنده‌ی جایزه‌ی صلح نوبل بر دیوارهای خانه‌اش شعارهایی نوشته‌اند با این مفهوم که او از آمریکا و اسراییل حمایت می‌کند؛ اما عبادی اینها را بی‌ربط و اتهام کسانی می‌خواند که با دفاعیات او از حقوق بشر مخالفند و این تهمت‌ها را بهانه‌ی انتقام‌‌گیری‌های خود کرده‌اند».

روزنامه فرامنطقه‌ای‌ الشرق الاوسط از شکستن درب خانه‌ی عبادی توسط حمله‌کنندگان خبر می‌دهد و در کنار آن عکسی از آسوشیتدپرس که ظاهرا بی ربط با موضوع است را چاپ کرده است؛ عکسی از رئیس دفتر رهبر ایران در حال نوشیدن چای! این روزنامه از قول عبادی می‌نویسد: «آنها می‌خواهند من از اهداف و کارهایم دست بکشم؛ ولی هرگز به اهداف‌شان نخواهند رسید».

روزنامه‌های الأهرام (چاپ مصر) النهار (چاپ بیروت) و الوقت (چاپ بحرین) هم عکس‌های بزرگی از شیرین عبادی را منتشر کردند و کل ماجرای اخیر را از قول رویترز نوشتند.

اما المستقبل چاپ بیروت، دیدگاه‌های شیرین عبادی را منتشر کرده و با احترامی خاص، او را نخستین بانوی مسلمانی که نماد صلح شده معرفی کرده است.

این واکنش‌ها از سوی رسانه‌های خاورمیانه در حالی‌ شکل می‌گیرد که در ایران سرها را زیر برف پنهان کرده‌اند به خیال آن‌که اگر آن‌ها چشم بر روی حقایق رخ داده، بسته‌اند و آگاهی رسانی را درست و به حق انجام نمی‌دهند؛ در خارج از ایران نیز وضع به همین‌ شکل است.

لبنان کشوریست با مساحتی بسیار کم در خاورمیانه که آزادی بیان در رسانه‌ها حرف اول را می‌زند و شاهد فعالیت روزنامه‌هایی مثل النهار است که از 75 سال قبل مشغول به کار هستند و آن‌چه می‌نویسند مجموعه‌ای از حقایق جامعه و برداشت منتقدین و تحلیل‌گران بدون اندکی سانسور است.

شاید در ایران عمر روزنامه‌ای مخالف دولت، بیش از چند ماه و به ندرت چند سال نباشد؛ اما بهتر است چشم‌هایمان را به بیرون از مرزها نیز بدوزیم تا آن‌چه از ما به دیگر کشورها و انسان‌ها نمایش داده می‌شود را بدون متهم کردن رسانه‌ها به وابستگی به غیر شاهد باشیم و شاید بتوانیم درست‌تر و با فکرتر عمل کنیم.

۱۳۸۷ بهمن ۱۸, جمعه

اشک‌های من... خیال دست‌های تو

صدای اذان که میاد فقط تو با چادر نماز سفیدت میای جلوی چشمم... نشستی روی جانماز همیشگیت که نمی‌دونم چرا دل ازش نمی‌کنی..
انگار نقطه‌ی وصل تو با خدایت همون جانمازته.
یاد دولا راست شدنت میافتم هنگام نماز و بیشتر وقتی که کمردرد هستی، اون کبودی روی مهره‌ی آخر که تا بودم برایت ماساژ میدادم و حالا که نیستم جایشو به نگرانی داده.
هنوز هم وقتی یک ظرفی می‌شکنم یا این‌که به خیال خودم کار بدی انجام می‌دم یاد چشم‌غره‌هایت که میوفتم تنم می‌لرزه، هیچ‌وقت دست روم بلند نکردی و همیشه با چشم‌غره‌هایت که انگار عذاب خدا برای کار بدم بود منو مجازات کردی...
چقدر دلم برای اون چشم‌غره‌ها تنگ شده...
هنوز هم صبح‌ها سخت از خواب بیدار می‌شم، با این تفاوت که دیگه لقمه‌هام روی میز آماده نیستند و کسی نیست که بهم «فقط پنج دقیقه دیگر» مهلت بده، حالا خودم شدم کسی که باید بدو بدو لقمه آماده کنه و پنج دقیقه‌ها رو مهلت بده.
دیگه من شدم اون کسی که باید دکمه‌های لباس رو از پشت ببنده و جوراب پای یکی دیگه کنه و آماده‌اش کنه تا بدو به مدرسه برسه.
ولی من هنوز هم می‌خوام تو دکمه‌های لباسمو ببندی و جوراب پام کنی و برایم لقمه درست کنی...
یادش به‌خیر اون‌موقع‌ها که شیرینی‌ها و شکلات‌ها رو قایم می‌کردی تا «موش خونه» تمومشون نکنه و وقتی مهمون میاد آبروریزی نشه، اما امروز هنوزم موشه.. هنوزم باید از دستش همه‌چیو قایم کرد.
یاد اون‌شب میافتم که چه‌جوری از ترس توی بغلت قایم شده بودم و گریه می‌کردم، نه این‌که بچه بودم‌ها.. نه! دبیرستان رو هم تموم کرده بودم.. با هم از جشن تولد میومدیم که اون دزد نامرد کیفتو کشید و من تا به خودم اومدم تو چند متر جلوتر از من روی زمین کشیده شده بودی... همه‌چیو برد... و من و تو چه بی‌پناه توی خیابون‌ها دنبالش میکردیم...
یا اون روزهای تلخ توی بیمارستان... وقتی مثل همیشه تیمارداری بابا رو می‌کردی و هرچی اصرار می‌کردیم که جامون رو یک شب عوض کنیم می‌گفتی نه...
بهت می‌گفتیم «فلورانس نایتینگل» . بس که همیشه پرستار همه بودی... هیچ‌وقت هم به خودت نرسیدی... وقتی چشمات آب‌مروارید آورد و من و خواهری به اصرار می‌خواستیم ببریمت دکتر اما میگفتی نه.. به جایش بابا بره ...
آخ که چقدر اسمت مقدسه مادر.
هیچ‌وقت نتونستم بهت نشون بدم که چقدر دوستت دارم و چقدر نیازمندتم... نیازی که فقط برای دستاته و نگات.
سعی کردم بگم مدیونتم.. برای لحظه‌لحظه‌ی زندگیم و بودنت... مدیونتم که هستی و همین بودنت آرامش و اطمینان میده‌ بهمون... سعی کردم بگم.. اما مثل همیشه نتونستم.
سالها میشه که این ‌شب‌ها رو پیشت نیستم و دل خوش کردم به تلفن و صدای همیشه مهربونت...
سال‌هایی که نه شب عید هستم،‌ نه شب یلدا و نه حتی امشب که شب تولدته...
می‌دونی
همیشه گفتم خدایی هست و می‌بینه.. این اشک‌ها و دلتنگی‌ها و بغض‌ها و پشیمونی‌های منو... کاش یکی از این شب‌ها رو می‌گذاشت که توی بغلت آروم بگیرم...
میدونم... میدونم...
بازهم بچه شدم... مثل شبی که از شدت گریه نمی‌تونستم باهات حرف بزنم... هرچی آرومم می‌کردی من با هق‌هق می‌خندیدم و اشک‌هایم رو روونه‌ی صورتم می‌کردم...
نگاه همسرم رو که با مهربونی بهم خیره شده بود با ولع می‌بلعیدم اما تو نبودی... صدایت بود و چشم‌های من که با حسرت به شماره‌های پایانی کارت تلفن خیره مونده بود.
ازت یاد گرفتم توی زندگی بایستم... برای بدست آوردن حقم با مهربونی بایستم... نمی‌دونم موفق بودم یا نه.. اما می‌خوام بدونی که الگوی وفا و مهر و صلابتی برایم.
امشب هم همه دور هم جمعید و من حسرت یک کادو دادن به تو بازم توی دلم ماسید...
وقتی شمع‌های 61 سال زندگیت رو فوت می‌کنی بدون دخترکت این‌جا نشسته، کیک آماده کرده و شمع گذاشته و خودش با یاد تو شمع‌ها رو فوت می‌کنه. اشک‌هایش میریزه روی کیک اما به خیال دست‌های تو!
تولدت مبارک مادرم.

۱۳۸۷ بهمن ۱۱, جمعه

از زندان خیام تا آزادی عاشورا

اولین و آخرین باری بود که دیدمش، اما هنوز هم کمر خمیده و نگاه زخم‌خورده‌اش رهام نمی‌کنه.
بعد از روزهای پایانی جنگ بود،
برای مصاحبه با چند تا از دوستان رفته بودیم خونه‌شون.

سینی ‌قهوه رو که گذاشت روی میز کمرش صاف نشد، با صدایی که از ته چاه در میو‌مد و به سختی شنیده می‌شد بهمون خوش آمد گفت و نشست.
سینی سیگار به رسم مهمون‌نوازی لبنانی‌ها! چرخید و ما هم دستش رو رد نکردیم، همه مشغول صحبت بودن...
اما من خیره به عکس قاب شده و نفس‌تنگی از دیدن مادری که سه پسرش رو در جنگ از دست داده بود.
پدر به رسم ستون خانواده ایستاده و هنوز نشکسته بود، مصاحبه ادامه داشت اما نمی‌تونستم نگاهم رو مخفی کنم.

در لابه‌لای صحبت همه با پدر یواش ازش حالش رو پرسیدم، لبخند تلخی زد و گفت که خوبه، زندگی می‌کنه و برای تنها دخترش مادری...
مدت دو سال در زندان «خیام» (قبل از آزادسازی جنوب لبنان در سال 2000) اسیر بوده همراه شوهرش، کمر خمیده نشان از شکنجه‌های بسیاری بود که تحمل کرده بود اعم از برق و کابل و غیره.
از پسرهایش پرسیدم، هرکدوم توی یک معرکه‌ای کشته شده بودند اما این آخری ته‌تغاری بود و عزیز کرده‌ی مادر، برام از لحظه‌ی شهید شدنش گفت، وقتی داشته از پناهگاه سنگرش رو نگاه می‌کرده که آخرین سنگر تا مرز با اسرائیل بوده، پدر از سنگر خارج میشه و به سمت پناهگاه میاد تا کمک ببره، پدر پشت به سنگر بود و مادر چشم در چشم سنگر، ثانیه‌ای نمی‌گذره که از سنگر جز تیکه‌های لباس و دود و آتش به جا نمی‌مونه.

اشک نمی‌ریخت، فقط صدایش یواش و یواش‌تر می‌شد.
اما من اشک می‌ریختم و اصلا نمی‌تونستم درک کنم، نمی‌تونستم حتی تصور کنم.

پرسیدم اون لحظه به چی فکر می‌کرد،
گفت: «پسر به دنیا میاد تا شهید بشه، این‌همه اشک می‌ریزیم برای عاشورا، عاشورای زندگی ما همون روز بود و ما سربلندیم... پسرم هم سربلند است».
بازهم نفهمیدم، میشنیدم اما نمی‌فهمیدم.
گفتم اگر بازهم پسر داشتی چی؟
گفت: «پسر به دنیا میاد تا بجنگه، تا شهید بشه، دختر می‌مونه تا پسر بیاره تا بجنگه تا شهید بشه».
بازم شنیدم
بازم نفهمیدم...

یاد دوستی لبنانی افتادم که همسن و سال خودمون بود، دو تا پسر 5 و 7 ساله داشت، برای بار سوم که دختردار شد خدا رو شکر کرد و گفت: «دوتا پسر آوردیم تا شهید بشه خدا رو شکر که دختری بهمون داد که برامون بمونه».

این روزها عجیب یادشم... نمیدونم مال حال و هوای غزه و آن‌چه گذشت بود یا امید به تحولات سیاسی و عبور از جنگ است، شایدم این روزها من حال و هوام جنگی شده اما هر کدوم که باشه هیچ‌وقت نفهمیدم؛

ایمان به باورش اون‌طور سرپا هرچند خمیده نگهش داشته بود و یا سنتی که ریشه در فرهنگ شیعیان لبنان در اثر جنگ‌های پی‌درپی و ناامنی مرزها دارد.
شیعیانی که فرزند بیشتر را سرمایه می‌دانند حال برای شهید شدن و یا برای شهید پروراندن.


۱۳۸۷ بهمن ۴, جمعه

زنی سرگردان میان اشک هویت و لبخند زندگی

در هجدهمین روز حمله‌ی اسرائیل به غزه، در حالی که شبکه‌های خبری، تعداد کشته‌گان را نزدیک به هزار نفر و مجروحان را پنج هزار نفر اعلام می‌کنند به دیدار "امّ‌خالد" زن 61 ساله‌ی فلسطینی می‌روم؛ خانه‌ای در جاده‌ی جنوبِ لبنان، همان‌جا که فاصله‌ی زیادی با سرزمین رویاهایش ندارد: فلسطین.

به خانه‌اش که وارد می‌شوم خود را غرق در هنراو می‌یابم، دکوراسیونی به یاد ماندنی که همه نشان از ذوق هنری او دارد، رومیزی‌ها، رنگ دیوارها، تابلوها، پرده‌ها... همه را دستهای هنرمند او آفریده است.

روزی که همراه مادرش به لبنان مهاجرت کردند کودکی یک‌ساله بود، در سال 1948 پدرش که یکی از نظامیان "عکا" - شهری در شمال اسرائیل - بود، برای حمایت خانواده‌اش در مقابل جنگ، آن‌ها را به لبنان فرستاد تا شاید روزی خود نیز به آن‌ها بپیوندد.

عبور از مرزها و سختی‌های آن‌روزها خاطره‌ای بر دل کودکی یک‌ساله باقی نگذاشته، اما آن‌چه دل او را به درد آورده و آزرده است ظلم‌هایی‌ست که به عنوان یک فلسطینی متحمل شده و می‌شود.

با مهربانی مرا در آغوش می گیرد و پس از کمی گفت‌وگو آلبوم عکس خانوادگی‌اش را با اشک و لبخند در مقابلم می‌گذارد و با دلتنگی و افتخار از موفقیت فرزندانش در دانش و تحصیل می‌گوید: "سه دخترم مهندس‌اند و دو پسرم هر کدام مدیر کل! ما فلسطینی‌ها زمین نداریم اما دانش ما سلاح ماست..."

سخت‌ترین بخش زندگی برایش از دست دادن دختر بیست ساله و شوهری است که 45 سال کنار هم در سختی‌ها و خوشی‌ها و بی‌وطنی‌ها زندگی کرده‌اند.

لبنان تنها جایی است که در آن خود را نزدیک به وطن حس می‌کند اما دل خوشی نیز از این کشور همسایه ندارد:

"در لبنان به فلسطینی‌های مهاجر اجازه‌ی شهروندی داده نمی‌شود و فرزندان به خاطر نداشتن شخصیت حقوقی از ارث محروم هستند، اجازه‌ی کار ندارند و برای زندگی خود بایستی از خارج از لبنان تأمین هزینه کنند... پسرانم برای تامین زندگی خود و مادرشان مجبور به ترک لبنان شده‌اند تا به اسم فلسطین و به رسم بی‌وطنی خاکی دیگر را برای زندگی و تامین هزینه‌ی آن انتخاب کنند... ولی دخترهایم باید برای به‌دست آوردن تابعیّت لبنان تن به ازدواج با مردهای لبنانی دهند تا از حقوق قانونی بهره‌مند شوند."

مردم لبنان دل خوشی از فلسطینی‌ها ندارند و امّ‌خالد این را خوب می‌داند. و آن‌ها را مسئولِ کشیده شدنِ لبنان به جنگ‌های داخلی و خارجی می‌دانند و این واقعیتِ تلخ، رنجی بیش از آوارگی‌ را بر امّ‌خالدها تحمیل می‌کند: رنج بدنامی!

خانواده‌ی "امّ‌خالد" مذهبی است و خود او نیز با حجاب و یکی از اهداف او در تربیت فرزندانش انتقال مذهب، ترس از خدا و اخلاق نیکو به فرزندانش بوده است، همسر امّ‌خالد بربستر بیماری و پیش از آن که بمیرد بر خلاف عرفِ اسلام، تمام دارایی خود را که با کار در عربستان سعودی به دست آورده است به اسم دختران خود می‌کند زیرا آن‌ها پس از ازدواج با پسران لبنانی و گرفتن تابعیت توانستند وارثِ پدر باشند؛ بماند که پسران در شرایط تبعیض آمیز جنسیّتی، می‌توانند برای خود پناه و درآمدی دست و پا کنند اما دخترانِ بی وطن راهی جز تغییر تابعیت ندارند؟

امّ‌خالد از وطنش فرار و آوارگی‌ و جنگ و مرگ را می‌شناسد اما در این شصت سال دوری، برای خود سرزمینی ساخته است میان خود و خدا و با اطمینان خاطر عجیبی می گوید: "ایمان و ترس از غضب الهی؛ این پیوندِ میان من و خدایم و دلمشغولی من است!"

هنگامی که از جنگِ فعلی اسرائیل با غزه حرف می‌زند مادری دلسوخته است که برای تک‌تک کودکان آنجا اشک می‌ریزد و با همه‌ی اختلافات شدید سنّی‌ها با شیعیان حزب‌الله وقتی حرف از ایستادگی حزب‌الله در برابر اسرائیل به میان می‌آید علاقه‌ی او به "سید حسن نصرالله" با حسّی حماسی در لحن و صدایش تاثیر می‌گذارد؛ شاید ناکامی نسل خود در باز پس‌گیری سرزمین‌شان را در اوجستجو می‌کند:

"... به همراه دخترم تعدادی از زنان فلسطینی را در کنار هم جمع کرده‌ایم و جلسات بررسی سیاسی‌، حقوقی و اجتماعی تشکیل داده‌ایم؛ زنانِ این حلقه، بعد از درگیری‌های ماه می سال گذشته که با اختلاف حزب الله با رقیبان داخلی‌اش آغاز و بیروت توسط حزب‌الله محاصره شد مسیر فکری و اعتقادیشان با حزب‌الله مخالف بود اما بعد از شروع قتل عام اسرائیل در غزه همه در کنار نصرالله حاضر به مبارزه در راه نجات انسانهادر غزه هستند و کشته شدن در این راه را شهادت می‌دانند..."

از خانه‌ی امّ‌خالد بیرون می‌روم در حالی که تصویری از زنان یک نسل آواره را مرور می‌کنم: حلقه‌ی زنان فلسطینی، پیشرفتِ علمی و حرفه‌ای فرزندان، تحمل بدنامی، رنج شصت سال زندگی در تعلیق، آرامش زندگی یا آشفتگی جنگ؟ باز پس گرفتن خاک یا نجاتِ فرزندان از جنگ بر سر خاک؟... تصویرهای زنی سرگردان میان اشکِ هویّت و لبخند زندگی

+ لینک در کانون زنان ایران

۱۳۸۷ دی ۲۷, جمعه

سه تار




شب بود! مثل یکی از همین شب‌های زمستونی!

زمانی که هنوز عوامل تازه‌وارد، به جمع چهار نفری ما اضافه نشده بودند. مامان برعكس هميشه بعد از اومدن از مدرسه کلی شارژ بود و با اینکه بعدازظهری بود،‌ انگار خسته نبود، هر چند مامانم انگار خستگی‌ناپذیر بود.

بابا هم اون شب بیخیال رفقا شده بود و توی خونه مونده بود. خواهری کتابش رو پهن کرده بود وسط پذیرایی و خودش به عادت همیشه به شکم دراز کشیده بود و منم روی کمرش نشسته بودم.

برعکس همه شب‌ها، چراغ‌های اضافی خاموش نشده بود. با اون لوسترهای کریستال و تلألوشون روی سقف و دیوارها، خونه‌مون عجیب شاد و رنگی شده بود.
ضبط روشن بود و کارتریج داشت می‌خوند. نمیدونم خواننده هایده بود یا معین؟ شاید هم ویگن بود. اما هر کی بود خیلی خوب می‌خوند.

صدای خنده‌ی بابا هنوز توی گوشمه. مامان که از خنده سرخ شده بود و با همون حجب و حیای همیشگی، لبهاشو جمع می‌کرد تا دندون‌هاش معلوم نشه. نه اینکه دندون‌های قشنگی نداشته باشه، نه! حجب و حیای زیادی داشت و خیلی خانوم معلم بود.

یادمه بابا کمربندشو باز کرد و به شوخی دنبالم می‌دوید. یا دستهاشو دور صورتش می‌گذاشت و مثلا میمون می‌شد. منم مثلا می‌ترسیدم و فرار می‌کردم. از اون شب نور زیاد خونه و چهره‌های شاد یادمه و هیجانی که هنوز هم یادش می‌افتم دلم می‌لرزه.

اوایل فکر کنم می‌دونستم اون شب چند سالم بوده اما الان اصلا یادم نیست، فقط یادمه دلم نمی‌خواست اون شب تموم بشه.
همه‌ی دنیامون همین چهار نفر بود، هر چند دنیای من از اونا خیلی کوچک‌تر و بی‌دردسرتر بود.
هر چی می‌گذره خاطرات اون روزهام کم‌رنگ‌تر می‌شه، تار می‌شه و با دیدن شاید یک عکس، یادم می‌افته چه روزها و شب‌هایی داشتیم.

سال‌ها از اون شب گذشته، اون شب هم یواش یواش داره تار می‌شه.
جای خاطرات و روزها و شب‌های گذشته رو آدم‌های جدید می‌گیرن، با زندگی‌ها و داستان‌های جدیدشون.
تازه‌واردها به جمع اضافه شدند و من هنوز نمی‌دونم اون جمع چهار نفریمون بیشتر شده یا کم‌تر.
لحظه‌ها تار شدند و جاشونو به تارهای سفید موهای بابا و مامان دادند.

بعضی وقتا دلم می‌خواد بشینم پیششون تا برام از اون شب‌ها و روزها بگن (آخه پدر مادرا همه خاطراتشون ما بچه‌هاییم، مثل خود ما!) شاید تصویرهای تار و فراموش شده باز هم رنگی بشن و شاید باز هم حتی برای دقایقی بشه توی اون لحظه‌ها و اون صمیمیت زندگی کرد.
هر چند می‌دونم اینها همش آرزوست. شاید به همون تاری خاطرات، اما به سفیدی موهای مامان و بابا.
نمی‌دونم تقصیر زمستون و شب‌های طولانیشه یا تقصیر از دنیامونه که انگار هر چی می‌گذره تلخ‌تر می‌شه اما ...

این شب‌ها عجیب دلتنگم و دلم کودکی‌هامو می‌خواد
این شب‌ها با یاد اون خاطرات دلم می‌گیره
این شب‌ها با یاد بابا و مامان دلم پر می‌کشه سمت جایی که اسمش وطن منه

این شب‌ها اما دارم سعی می‌کنم خاطرات محو سال‌های آتی پسرکی را بسازم که همه‌ زندگی‌ منه تا با یادآوریشون، هر چند تار؛ یادم باشه
این شب‌ها یادش می‌ره ...

اما من با یاد این شب‌ها موهامو سفید خواهم کرد ...

۱۳۸۷ دی ۲۱, شنبه

زنان بی‌حجاب در عاشورای متفاوت لبنان

وقتی محرّم را در میان شیعیان دو کشور ایران و لبنان تجربه می‌کنی اولین چیزی که به نظرت می‌رسد این است: یک عاشورا اما دو آئین متفاوت!

آزادی اجتماعی

از آن‌جایی که آزادی در لبنان بر بافت مذهبی آن نیز کاملا تأثیر گذاشته، آنچه در نگاه اول، توجه یک ناظر ایرانی را به خود جلب می‌کندحضور خانم‌های عزادار بدون حجاب شرعی است.

خانم‌هایی که بدون روسری و با پوشش‌های مورد علاقه‌شان به عزاداری می‌آمدند بدون آن‌که مورد توبیخ قرار گیرند. می‌توان مطمئن شد که حاضران در عزاداری‌ها با هر عقیده و پوششی به نیّتی معنوی در مراسم‌ها حاضر شده‌اند؛ حتی مسیحیانی مثل "پدر صلیبا" که پریروز(روز عاشورا) در سخنرانی خود گفت "ما امام حسین را شهید خود می‌دانیم چون برای انسان و آزادی، خود را فدا کرده است".



شاید این مهمترین نقطه‌ی تفاوت سنّتِ عاشورایی در ایران و لبنان باشد.در ایران به علت اجباری بودن رفتارها، پوشش‌ها و دخالت دولت در عقاید مردم، جامعه با فشار زیادی روبروست و مراسم‌های شمال تهران و شهرهای بزرگ، نوعی تخلیه‌ی روانی جوانان محسوب می‌شود، با آن‌که هنوز هم در جنوب تهران و شهرهای مذهبی ـ سنتی، عزاداری‌های پرشورتری برگزار می‌شود اما آنچه متفاوت از لبنان به نظر می‌رسد تبدیل عاشورای ایرانی به مراسم آشنایی جوانان (پسران و دختران) با یکدیگر است با رفتاری که نامناسب با مراسم خوانده می‌شود.

فرصتی برای انتقاد

لبنان به علت شرایط خاصّ خاور میانه و همسایگی با فلسطین، امسال نیز شاهد عاشورایی سیاسی بود. هر ساله نُه روز اولِ محرم به عزاداری‌های مذهبی و معنوی می‌گذرد، مساجدی که در مناطق شیعه‌نشین لبنان وجود دارند شاهد حضور پر شور مردم برای عزاداری امام حسین‌(ع) است.

امسال به علت همزمان شدن محرم و درگیری‌های غزه، عزاداری‌ها رنگ و بویی دیگر داشت. تشابه سازی این‌روزهای غزه با واقعه‌ی کربلا تاثیر زیادی بر احساسات مردم داشت.

روز عاشورا موقعیت خوبی برای ابراز دیدگاه‌های انتقادی شیعیان در برابر احزاب داخلی و دولت‌های خارجی است. امسال نیز در این روز تظاهرات گسترده‌ای در حومه‌ی جنوبی بیروت را شاهد بودیم، مردم با لباس‌های مشکی به همراه خانواده در مسیر محل سخنرانی دبیر کل حزب‌الله آقای حسن نصرالله با پای پیاده خود را برای تظاهرات آماده می‌ساختند. برخی (به نیّتِ نذر) بدون کفش، مسیری چند کیلومتری را پیاده طی می‌کردند و برخی فرزندان خود را در کالسکه گذاشته بودند و به سمت جایگاه سخنرانی در حرکت بودند.

در مساجد منطقه، خبری از عزاداری و سینه‌زنی‌های نُه شب گذشته نبود و همه به احترام رهبر سیاسی شیعیان، مراسم را تعطیل و آماده شنیدن صحبت‌های وی بودند.

نگرانی از یک سنّت صدساله

در این میان، تنها یک شهر شیعی در جنوب لبنان بر اساس یک سنّت یکصد ساله، به شکل متفاوتی عزاداری می‌کنند که حتی از سوی برخی از شیعیان نیز مورد اعتراض قرار می‌گیرند؛ عزاداری از جنس خودزنی و قمه‌زنی.

در این سنّت، از کودکان و بزرگسالان همه به نشانه‌ی آمادگی برای فداکاری در راه حسین، خون خود را بر روی لباس‌هایشان می‌ریزند تا همانندسازی کنند.

اعتراض و مخالفت‌های شیعیانِ مخالفِ این سنّت، حزبی و سازمانی نیست بلکه کاملا مردمی است اگرچه راه به جایی نمی‌برد به شکلی که با منتقدین به شدت برخورد می‌شود و مجبور به ترک محل می‌شوند.

منتقدان این روش‌ها نگرانند که آن‌چه تلویزیون‌ها و خبرگزاری‌های رسمی دیگر کشورها از خشونتِ این سنّت گزارش می‌کنند از اسلام و شیعیان، چهره‌ی بدی ترسیم خواهد کرد.

***

تجربه‌ی عاشورا در لبنان نشان می‌دهد که عدم دخالت حکومت در عقاید و عواطف مردم، بر زنده نگه‌داشتن آئین‌های مذهبی و خالص‌تر شدن آنها تأثیر به سزایی دارد. اگر اجازه دهند تا هرکس بدون اجبار، راه و نگاه خود را انتخاب و دنبال کند می توان امیدوار بود که روند رو به رشد "فرار جامعه از دین و دینداران" و آمیختگی آئین‌های مذهبی به انگیزه‌های دیگر مهار شود و ایرانی‌ها نیز عاشورای متفاوتی را تجربه کنند.

+ لینک در کانون زنان ایران

+ لینک در بالاترین

۱۳۸۷ دی ۱۹, پنجشنبه

بوی باروت، رنگ خون

دو سال‌و‌نیم پیش یعنی تابستان 2006 بود.
بی‌خبر از همه‌جا و در هوای مسابقات جام جهانی فوتبال بودیم، برای خرید داخل منطقه‌ی شیعه‌نشین بیروت شدیم،‌ همه‌جا شیرینی و شکلات پخش می‌کردند و همه مشغول شادی بودند، ما هم به خیال جام جهانی با لبخند شادی ‌آن‌ها را تماشا می‌کردیم.
دیری نگذشت تا متوجه شدیم این همه شادی و شکلات پخش کردن حکایت از دو سربازی است که حزب‌الله از اسرائیل به اسیری گرفته است. شادی مردم و ترس از اسم اسرائیل هر دو آمیزه‌ی عجیبی ساخته بود.
شب با نگرانی آمیخته به هیجان ماجرا را برای خواهرم تعریف می‌کردم. صبح حدود ساعت سه یا چهار بود که با صدای غریبی از خواب بیدار شدم، صدای انفجاری بود که بیشتر به شب‌های گذشته و آتش‌بازی همانند شده بود.
تلویزیون روشن شد و خبر حمله‌ی اسرائیل به فرودگاه بین‌المللی لبنان خواب چشمانمان را زدود.
33 روز جنگ آغاز شده بود و ما بی‌خبر و امیدوار به اتمام آن.
روزها می‌گذشتند و خبر از تلفات لبنانی‌ها بیشتر و بیشتر می‌شد، تصاویر آزاردهنده، خلوتی خیابان‌های همیشه زنده‌ی بیروت حکایت از گرد مرگی داشت که از جنوب تا غرب لبنان را پوشانده بود.
هفته‌ی اول را به همراه همسر و پسرک در منزل یکی از دوستان گذراندیم.
وقتی خبری از آرامش نشد، نمی‌دانم از صدای هواپیماها بود و خبرهای ویرانی منازل‌مان، یا ترس از به خطر افتادن جان پسرک که راهی سفری طولانی شدیم.
فاصله‌ی بیروت تا دمشق سه ساعت با ماشین است، اما ما همین راه سه ساعته را 24 ساعت در مسیر بودیم، مردمی که با کوله‌باری از ترس و نگرانی، زندگی چند ساله‌ی خود را در درون بغچه‌ای جای داده بودند و با ترس از مرزها می‌گذشتند.
روزهای سختی که در ایران بر ما گذشت و دوری همراه با ترسی که از همسرم داشتیم.
33 روز جنگ و قتل‌ مردم بی‌گناه و گریه‌ها و نذرها و نفرین‌ها گذشت و بازگشتیم.
هنوز دو سال از آن روز نگذشته است که دوباره صبح بیدار می‌شویم و خبر شلیک موشک‌ها را می‌شنویم.
اما امروز مزه‌اش متفاوت است.
ترس همان ترس و نگرانی همان نگرانی است. بغض همان بغض و بچه‌ها همان بچه‌ها هستند...
یک سال فرصت زیادی برای بزرگ شدن کودکان‌مان نیست... هنوز طعم تلخ از دست دادن خواهر یا برادر، فرزند یا پدر در جنوب در بین کلمات مردمش موج می‌زند.
بحث میان حق و باطل نیست.
بحث، بحث انسان است... بحث بی‌خبری و بی‌گناهی کودکان ومردمان است.
امسال طعم جنگ برایم متفاوت است...
تا جایی‌که امکان داشته باشد به همراه فرزندم خواهم ماند، می‌خواهم باشیم و با هم جنگ را مزه‌مزه کنیم، می‌خواهم پسرک صدای جنگ را بشنود... می‌خواهم طعم زندگی را بیشتر درک کند...
امسال نیز خواهد گذشت...
امسال و سال‌هایی پر از بوی باروت و رنگ خون نیز خواهد گذشت.
شاید و تنها شاید
روزی برسد که بوی باروت از رنگ خون جدا باشد.