۱۳۸۸ فروردین ۷, جمعه

بهاریه‌ای برای زن فردا

محمد‌جواد اکبرین: ده سال پیش بود، مثل همین روزها، نوروز 78، بیمارستان سینا؛ "سعید حجّاریان" ترور شده بود و عید نداشتیم؛ دکترها چندان امیدوار نبودند به زنده ماندنش، آقای ابطحی با بغض غریبی به احتمال تشنّج و درگیری در تشییع سعید فکر می‌کرد و می‌گفت: چقدر تلخ و غیر قابل تحمل است که دوستت هنوز زنده باشد و مجبور باشی به مرگش فکر کنی!
اکبر گنجی با چشم‌های سرخش همانجا هم مشغول نوشتن بود. آقای کدیور امّا از امید و خواستن از خدا حرف می‌زد و می‌گفت: "خواستن از خدا و اعتماد به او می‌تواند بدیهی‌ترین تشخیص‌های بشری را تغییر دهد".
هفت‌سین ما آن سال همان‌جا بود؛ جلوی بیمارستان سینا.
در آن میان، دختری با روسری قرمز، خود را به هفت‌سین رساند و کاغذ شعری را با دست‌خط خودش گذاشت روی سفره، نمی‌دانی در آن روزها که غزال امیدمان رمیده بود، آن غزل چه عاشقانه بود و چقدر رنگ زندگی داشت!
دیشب این غزل را بعد از سال‌ها پیدا کردم (اگرچه نمی‌دانم از کیست) و احساس کردم نشانه است:

نسيم خاك كوی تو، بوی بهار می‌دهد
شكوفه‌زار روی تو، بوی بهار می‌دهد
چو دسته‌های سنبله، چو حلقه‌های سلسله
به روی شانه، موی تو، بوی بهار می‌دهد
چو برگ ياس نورسی، كه ديده چشم من بسی
سپيدی گلوی تو، بوی بهار می‌دهد
تو ای كبوتر حرم، ترانه‌های صبحدم
بخوان كه های‌وهوی تو، بوی بهار می‌دهد
برای من كه جز خزان، نديده‌ام در اين جهان
بهشت آرزوی تو، بوی بهار می‌دهد

حالا که دارم این بهاریه را میهمان خانه‌ات می‌کنم ده‌سال از آن روزها می‌گذرد؛
سعید هنوز زنده است، اکبر بعد از شش سال زندان، هنوز می‌نویسد، صدای آقای کدیور با همان صداقت مثال زدنی‌اش هنوز در گوشم هست که: "خواستن از خدا و اعتماد به او می‌تواند بدیهی‌ترین تشخیص‌های بشری را تغییر دهد"...
و زندگی با همه‌ی بی‌رحمی‌هایش به من آموخته است که می‌توان خسته بود اما ناامید نبود! می‌توان گریه را زندگی کرد اما خندید! می‌توان با یک غزل، زندگی را به "هفت‌سین مرگ" بخشید! می‌توان از خدا و بندگانش شکایت داشت اما مطمئن بود که خواستن از او می‌تواند چیزی را تغییر دهد...
بهار بر تو و همه‌ی مخاطبان زن فردا مبارک

۱۳۸۷ اسفند ۲۴, شنبه

سنگباران عشق


۱ـ نگاهی به اطرافش انداخت و کسی را آشنا ندید
نه دوستی و نه دشمنی
مرور کرد
لحظه‌ی آشنایی، لحظه‌ای که دل بست و دل‌ باخت
لحظه‌ای که خود را دید و ندید
لحظه‌ای که عاشقانه نگریست و عاشقانه دیده شد
لحظه‌ای که تن باخت


۲ـ نگاهی به اطراف انداخت و آشنا ندیدش
به‌سان دشمنی نگریستش که
سال‌ها به انتظارش بوده است
و منتظر این لحظه
مرور کرد
لحظه‌ی انتخابش
لحظه‌ی بی‌گناه شمردنش به اسم دین
دینی که او زندگی خود را وقفش کرده بود و
به فکر خودش؛ آن دین هم خود را برای او فرستاده بود



۱'ـ بی‌گناه بود و با آرامش و گاهی با ترس به اطراف خود نگاه می‌کرد
شاید افتخار می‌کرد و شاید پشیمان بود
شاید رفته بود و شاید هنوز ایستاده بود
قامت ایستاده‌اش میان خاک
هنوز هم به چشم می‌آمد
دست‌هایی بسته و نگاهی از پشت پرده‌ای از اشک
لبانی با لرزشی از درد


۲'ـ بی‌گناه پنداشتنش و با آرامش و گاهی دلهره به او نگاه می‌کرد
شاید افتخار می‌کرد و شاید می‌ترسید
شاید به رفتنش نگاه می‌کرد و شاید فکر می‌کرد که او مدت‌هاست که رفته است
قامت ایستاده‌اش بالای تلی از خاک
خوب به چشم می‌آمد
دستانی آزاد و نگاهی پر از غرور
لبانی پر از لبخند و شاید پر از نفرت


۱"ـ چشمانش را بست
لبانش را به‌هم فشرد
با طعمی از لذت لحظات آخر خود را مشغول ساخت
تنش لرزید
سرش درد گرفت و داغی
خون را چشید
یکی بعد از دیگری
درد ... لذت ... پشیمانی
نه از لذت که از کوتاهی‌هایش
برای فرزندان و شاید خودش


۲"ـ چشمانش را به او دوخت
لبانش را از نفرت به هم دوخت
با طعمی از انتقام و با فکر به غذای بچه‌هایش
تنش شاید لرزید
از خوشی
سرش درد گرفت شاید از کارهای باقی‌مانده
و داغی
شاید خونی که به‌ او پاشید
و او نمی‌دید
یکی بعد از دیگری
لذت ... خوش‌بختی و شاید خوش‌نامی
و شاید فکر کودکی که در پاکی خود غرق است و او
در خون دیگران


۱"‌‌‌'ـ پرواز کرد
رفت و در خون خود غلطید و
آخرین نگاه را راهی همسفری کرد که
یا بود و یا خیالش او را همراهی می‌کرد
لبخندی فرستاد برای او و شاید بوسه‌ای برای
آخرین لحظه‌هایشان
طلبید
بخششی
شاید برای کوتاهی‌هایش در قبال خانواده، فرزندان
و شاید
عشق
رفت و ماند از او
لکه‌هایی از خون و تنی
شکسته از عشق و هم‌خوابگی تن‌ها

۲"'ـ پرواز کرد
در شهر ثواب و خیالاتش
رفت و در خون دیگری غلطید و
آخرین نگاه را راهی مسافری کرد که به خیال خود
راهی سفر آتشین می‌کرد
آتشی که از قبل او را در آغوش گرفته بود و
او می‌دید
لبخندی فرستاد و شاید نفرینی
طلبید
لعنتی
و شاید حبسی ابدی در آتش
رفت و ماند از او
لکه‌هایی از خون دیگری و تنی
در آتشی ابدی


۳ـ سنگساری دیگر در شمال، سرزمین عشق و دلکش و شالیزار
مرگ عشقی دیگر
در دیار آرزوها و دریای وصال

۱۳۸۷ اسفند ۱۹, دوشنبه

دشواریهای زنان شاغل در لبنان

در آخرین نظرسنجی میان زنان لبنانی 74٪ آن‌ها بر این عقیده‌اند که زنان موفق در زندگی، زنان کار هستند به شکلی که برای آرامش و اقتدار بیشتر در زندگی زنان شاغل بسیار جلوتر از زنان غیر شاغل هستند.

همان‌طور که از آمار داخل ایران نیز بر‌می‌آید، بیشتر زنان غیرشاغل به مرور در طول زندگی دچار روزمر‌گی و اغلب افسرد‌گی می‌شوند که شاید بزرگترین عامل آن بی‌هدفی آن‌ها باشد. در لبنان نیز شمار زیادی از زنان دچار این مشکل هستند.

علی‌رغم وجود دموکراسی در لبنان و آزادی بسیار در تمامی عرصه‌های سیاسی، فرهنگی و غیره بازهم چهره‌ی قدرتمند مردان، سایه‌ای بر زنان است؛ به شکلی که در حال حاضر در عرصه‌ی سیاست تنها 4.7٪ از کل نامزدهای مجلس، زن هستند و بیشتر آن‌ها به دو دلیل زندگی طایفه ‌ای و قدرت مردان، با تکیه بر جایگاه همسران و‌ پدران و در کل خانواده‌ی خود به این مکان دست یافته‌اند مانند؛ نایله معوض بیوه‌ی رنه معوض (رئیس‌جمهور اسبق)، صولانج جمیل بیوه بشیر جمیل (رئیس‌جمهور اسبق)، بهیه حریری خواهر رفیق حریری (نخست‌وزیر اسبق) و ستریدا جعجع همسر سمیر جعجع (رهبر حزب قوات لبنان). هرکدام از افراد یاد شده ممکن است در دوره بعدی انتخابات پارلمانی جای خود را به فرزند، برادرزاده یا همسر خود بدهند و بدین ترتیب دیگر زنی در مجلس باقی نخواهد ماند. در این میان مشخص است که «وراثت» عامل مهمی در دستیابی به جایگاه سیاسی است.

با آنکه در سه دهه‌ی اخیر زنان شاغل از 17.5 درصد به 20.8 درصد رسیده‌اند؛ اما باز هم لبنان با مشکل حضور اندک زنان در عرصه‌های مختلف خود مواجه است.

حدود 64.5 درصد از زنان شاغل را زنان مجرد، مطلقه و یا بیوه تشکیل می‌دهند. بر اساس باور عمومی، زن موفق زنی است که در زندگی خود کامل باشد و اگر نقصی در زندگی پیش آید از دید همه مقصر آن زن است، به شکلی که مرد خانواده به جای جبران نقص در زندگی، زن را محکوم می‌کند و اداره‌ی امور داخلی خانواده‌ را به شکل مستقیم به وی مربوط می‌داند.

قوانین تبعیض آمیز در لبنان نیز فشار زیادی به زن‌ها آورده است. در کشوری که توریسم منبع اصلی درآمد آن بوده و ارتباط گسترده‌ای با خارجی‌ها وجود دارد،‌ زن لبنانی در صورت ازدواج با مرد خارجی قادر به انتقال تابعیت خود به فرزند یا فرزندانش نیست.

اما از دلایلی که باعث رشد زنان شاغل در لبنان شده است، می‌توان به چند مورد اشاره کرد:

1- ناآرامی و جنگ. در کشوری که به طور معمول یا جنگ و تنش داخلی حکمفرما است و یا جنگ و درگیری با اسرائیل، مردان عموما به مسائل سیاسی و درگیری مشغول هستند و این موضوع فضا را به ناچار برای اشتغال زنان بیشتر کرده‌ است.

2- ایجاد موسسه‌های آموزشی خصوصی. این آموزشگاه‌ها در کل وابسته به دولت نیستند و دولت رسما دخالت و کنترلی بر این موسسه‌ها ندارد. در این آموزشگاه‌ها هر فردی پس از گذراندن دوره‌ی معین در حوزه‌ی مشخص و مورد علاقه‌اش،‌ مدرک خود را دریافت می‌کند و بر اساس میزان اعتبار آموزشگاه، زمینه‌ی شغلی برایش ایجاد خواهد شد. در بسیاری از آموزشگاه‌ها شرط برای پذیرش و جذب بیشتر دانشجو، تضمین وجود شغل پس از اتمام دوره‌ها است. به طور مثال آموزشگاهی که مدرکی معتبر در خاورمیانه در زمینه‌ی طراحی روزنامه و مجله را اعطا می‌کند، تضمین می‌دهد که پس از اخذ مدرک، فرد قادر است با روزنامه‌های معتبری همچون «النهار» و یا «السفیر» همکاری کند. به همین دلیل، زنان و دختران بیشترین گرایش را به این گونه آموزشگاه‌ها دارند.

در مقایسه‌ای کوتاه با ایران می‌توان این گونه گفت که زنان لبنانی در اثر شرایط تحمیل شده بر آن‌ها فشارهای زیادی را متحمل می‌شوند. زن لبنانی نیز مانند بسیاری از زنان خاورمیانه خود باید برای احیاء حقوق و جایگاهش تلاش کند. این تلاش می‌تواند از طریق تبلیغ دیدگاه انسانی و تغییر نگاه به زن در رسانه‌ها باشد یا از راه تکیه بر انجمن‌هایی چون «زنان کارآفرین» و یا تقویت احزاب و گروه‌هایی که در حوزه زنان فعالیت می‌کنند.

آنچه در ایران شاهد آن هستیم و با لبنان تفاوت دارد، امنیت بیشتر و دوری از نگرانی هر روزه نسبت به مساله‌ای به اسم جنگ است؛ اما در مقابل آنچه لبنان را نسبت به ایران در خصوص زنان متمایز می‌کند، آزادی بیان بیشتر است؛ به شکلی که زنان می‌توانند تقاضا برای حقوق خود و یا اعتراض نسبت به ظلمی که به آن‌ها می‌شود را با صدای بلند در خیابان‌ها فریاد بزنند.

لزوم حضور بیشتر زنان در فعالیت‌های اجتماعی است که هم می‌تواند زندگی یک زن را هدفمند سازد و هم کمکی شایان توجه و حائز اهمیت به وضعیت داخلی کشورهای منطقه است.

+لینک در کانون زنان

۱۳۸۷ اسفند ۱۲, دوشنبه

برای آقای پلیس

محرم و صفر تمام می‌شود و مردمی که به احترام این دو ماه و بر اساس سنت‌ تاریخی و احساسات معنوی‌شان در ایران، عروسی‌ها و آیین‌های شادی خود را در این دو ماه متوقف کرده‌اند می‌خواهند شادی‌های خود را از سر بگیرند اما این ساده‌ترین دلخوشی آنها "پلیس امنیّت اخلاقی" را نگران می‌کند.

آقای "احمد روزبهاني" رييس پليس امنيت اخلاقي نيروي انتظامي کشور با اشاره به اتمام ايام محرم و صفر و آغاز سر و صدای جشن‌ها و کاروان‌های عروسی به خبرگزاری ایلنا می‌گوید: «اگر حجاب عروس مناسب نباشد، اعمال قانون شده و پس از اخذ مدارک، اتومبيل از سوي افسران راهنمايي و رانندگي يا پليس مبارزه با مفاسد اجتماعي شناسايي شده و فرداي آن روز اتومبيل، به ماموران پليس معرفي شده و به پارکينگ انتقال داده مي‌شود؛ ‌‏حتي اگر اتومبيل متعلق به داماد يا بستگان نباشد و از آژانس کرايه شده باش».

چرا کسی برای آقای پلیس توضیح نمی‌دهد که نه تنها حجاب عروس هیچ ربطی به تأمین اخلاق در این کشور ندارد، بلکه در کشورهایی که از آزادی پوشش برخوردارند امنیت اخلاقی به مراتب بیشتر از ایران ماست.

حتی در ضاحیه‌ی جنوبی بیروت که خانواده‌های شیعه‌ی نزدیک به حزب الله سکونت دارند نیز کاروان‌های عروسی با بوق و سر و صدا، ماشین عروس تورپوش (و البته از نظر پلیس ما نامناسب) را احاطه می‌کنند و تماشاگران با شادی و لبخند به آنها تبریک می‌گویند و از این همه سر و صدا و شادی رنگارنگ، عطر تازگی و زندگی می‌پیچد اما انگار همه‌ی چیزهایی که در همه جای دنیا مایه‌ی آرامش و تازگی است برای پلیس امنیت اخلاقی ما مایه‌ی عذاب و نگرانی است.

چرا کسی برای آقای پلیس توضیح نمی‌دهد که نه حجاب، دلیلی بر حفظ و مصونیّت زن و جامعه است و نه بی‌حجابی دلیل بر از بین رفتن امنیت اخلاقی؛ و نمی‌توان نسبت به گزارش‌های اجتماعی و نظرات روان‌شناسان و جامعه‌شناسان بی‌اعتنا ماند و مانند قدیم فکر کرد که ویرانی و آبادانی اخلاق جامعه به حجاب زنان بند است!

محض اطلاع آقای پلیس، «مرکز دفاع از حقوق زنان مصری» که یک انجمن معتبر غیر دولتی است در تازه‌ترین گزارش خود می‌نویسد:
«83در صد زنان مصری روزانه با مزاحمت‌های جنسی رو به رو می شوند و جالب این که 5/72 در صد آنها پوشش اسلامی (عبا و چادر عربی) دارند و اگر زنان غیر مصری شاغل یا توریست را نیز به آنها اضافه کنیم رقم این گونه مزاحمت‌ها سر به 98 در صد می زند».
مدیر این انجمن نیز در گفت‌وگویی می‌گوید:
«این اعتقاد که فشارها و مزاحمت‌های جنسی تنها به زنانی مربوط می‌شود که پوشش نامناسب دارند به کلی نادرست است؛ در واقع، این اعتقاد را باید نتیجه‌ی نگاه دینی، سنتی، مردانه و بسته‌ای دانست که زنان را فقط به کارکرد جنسی شان فرو می‌کاهد».

این گزارش به جامعه‌ی پرجمعیّت زنان محجبه‌ی مصری اشاره می‌کند که در جشن یکصد هزار نفری عیدفطر سال 2006 مورد هجوم جمعیت مردان تشنه قرار گرفتند و لباس‌های‌شان توسط مردان، دریده شد و نتیجه می‌گیرد: «این رویداد نمایانگر تابوها و دورویی‌های است که هم چنان بر جامعه سنگینی می‌کند».

اگر گزارش‌های روزانه از «بحران امنیت اخلاقی» در ایران، آقای پلیس را آشفته می‌کند بهتر نیست ریشه‌ی این بی‌اخلاقی‌ها را در جایی غیر از حوزه‌ی زنان و حجاب آنها جست‌وجو کنند و به جای تار موهای بی پناه زنان به طناب دیگری بیاویزند؟
+ لینک در کانون زنان

۱۳۸۷ اسفند ۶, سه‌شنبه

شب‌نوشت

سال‌ها گذشت تا یاد گرفتیم دلی به‌دست بیاریم،‌ حالا سال‌ها خواهد گذشت تا یاد بگیریم دلی نشکنیم.

یادمه بچه که بودم وقتی با مامانم می‌رفتیم مراسم دعا از توی حلقه‌ی آل‌یاسین که رد می‌شدم دلم عشق می‌خواست و وصال!

بعدها به ساده‌لوحی خودم خندیدم.
الان ماه‌ها و سال‌ها از اون روز می‌گذره و من همچنان دارم فکر می‌کنم اون‌روزها در عین پاکی اصلا هم بچه نبودم و چه بسا از امروزم خیلی هم بزرگتر بودم؛ پیش کسی یا چیزی به اسم خدا...

خلوص اون‌روزها یک طرف و بی‌آلایشی‌اش یک طرفه دیگه.

امروز بزرگ شدم و بزرگتر، چهارتا جا دیدم که اسمش شهر و استان و کشور بود، با‌ آدم‌های زیادی روبرو شدم وزندگی رو زندگی کردم، عشق رو مزمزه کردم و به معشوق رسیدم،

اما آیا به حقیقت رسیدم؟

بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم حقیقت از یک طرف گریزانه و من از طرفی دیگه... حقیقت اگر هم سرجای خودش ایستاده باشه هرکدوم از ما به نوبه‌ی خودش حقیقتی برای دنیای خودش می‌سازه که بازهم به خیال خودش اونو از «حقیقت» بی‌نیاز می‌کنه... در حالی‌که ما هرچقدر هم حقیقت‌سازی کنیم بازهم خودمونیم که بازی می‌خوریم.

دلی بهمون داد که عاشق باشه و عشق رو با ذره‌ذره وجودش لمس کنه،‌ اما عاشق نگه‌داشتن و (در قاموس حقیقتی که من برای خودم ساختمش) امانتداریش از همه بالاتره، کاش می‌تونستیم انسان رو به عنوان یک «انسان» نگاه کنیم و به همون آسونی که دلی به‌دست آوردیم دلی هم نشکنیم.

شب‌نوشت‌های ما تموم میشه، ثانیه‌ها به همون سرعتی که اومدن میرن و اونی که باقی می‌مونه انسانه و دلش، انسانه و تقدیری که گاهی بدون خواست ما به دستهامون گره می‌خوره... تقدیری که از پیش نوشته شده میوفته دست ما و ما هم به راحتی باهاش بازی می‌کنیم...

و شاید

حقیقتی می‌سازیم ازش به دلخواه خودمون و برای خودمون؛ دریغ از این که بازهم ماییم که توش بازی می‌کنیم و بازی می‌خوریم...

۱۳۸۷ بهمن ۲۸, دوشنبه

برای همه‌ی فروغ‌های وطنم

نگاهی به صورت خسته‌ی مادرش و چین و چروک‌های صورتش، بدن تقریبا تکیه‌داده شده‌اش به رختخواب که توی تصویر اصلا نفهمیدم که نشسته یا خوابیده، صدای گرفته و شکسته، اشک‌هایی که با دستمال، گاه‌گداری بعد از این‌همه سال پاک می‌کرد، عینک بزرگی که روی صورتش زیادی تلو تلو می‌خورد همه و همه حاکی از سال‌ها درد و زندگی بود؛ شکسته شدن و نیافتادن.

شاید خیلی از شما فیلم «سرد سبز» رو دیده باشید، حالا یا مثل من همین چند شب پیش از شبکه‌ی تازه افتتاح شده‌ی «بی‌بی‌سی» و یا قبلا در سی‌دی‌های خودش.

اما من دفعه‌ی اول بود که می‌دیدم و بازهم طعم ملموس غم و زیبایی و سرسختی رو از صدایش چشیدم.

به مدت یک ساعت شایدم بیشتر شایدم کمتر (که شاید در همنشینی‌اش زمان گم شده باشد) بدون پلک‌زدن یکی از بهترین مستندها رو دیدم.

وقتی با صدای خودش می‌خوند:
«همه‌ي هستي من آيه‌ي تاريک‌يست
که ترا در خود تکرار کنان به سحرگاه شکفتن‌ها و رستن‌هاي ابدي خواهد برد
من در اين آيه ترا آه کشيدم ،آه
من در اين آيه تو را به درخت و آب و آتش پيوند زدم»

اشک بود و بیدار شدن تمامی احساس‌ها، از عشق و شکست گرفته تا غم و رگه‌های زندگی،‌ از مقاومت در برابر طوفانی به اسم زندگی تا لطافت و گرمای یک آغوش همه و همه در این شعر و صدایش بود و همراهی بغض و اشک مادرش بیشتر و بیشتر حسرت از دست دادنش را به دل تک‌تکمون ریخت.

نه بحث از نقد آثار "فروغ فرّخزاد" است و نه بحث از ترویج اشعارش و نه من به این امر مطلع.

بحث دخترکی‌ست که مثل خیلی‌ از ما در خانواده‌ و جامعه‌ای مردسالار به دنیا آمد و از کودکی جز خشم پدر و ضربه‌های دست او به خاطر نداشت، بحث از دخترکی‌ست که دل‌بست و دل‌باخت و دل خاکستر کرد.

بحث از دخترکی‌ست که همه از او به عنوان سرکش و یاغی نام می‌بردند، دخترکی که در سی‌و‌یک سالگی بازهم دخترک بود و اما در اوج دخترکی پیر شده بود و شاید بازهم مثل خیلی از ما به دو تار سپید موهایش می‌بالید.

دخترکی که در سال‌هایی که خیلی از ما نبودیم برای زنده ‌کردن حقی از حقوق ضایع شده‌اش برخلاف رود حرکت کرد و تن به قفسی به اسم زندگی نداد. قفسی که زاده‌ی عشق بود،‌ عشقی که زاده‌ی کودکی بود، کودکی‌ای که زاده‌ی این زندگی بود از مردی که زاده‌ی تقدیر بود و تقدیری که زاده‌ی مردسالاری در ایران بود.

ایرانی که:

«ديگر خيالم از همه سو راحت‌ست
آغوش مهربان مام وطن
پستانک سوابق پرافتخار تاريخي
لالايي تمدن و فرهنگ و
جق و جق جقجقه ي قانون ...آه
ديگر خيالم از همه سو راحت‌ست».

بعد از این همه سال از رفتنش با عشقی ناکام می‌گذرد، عشقی که زاده‌ی نی‌نی چشمان مردی بود که تصویر از دست‌دادن فروغ همانا مرگ روح او بود:

«زندگي شايد آن لحظه مسدودي‌ست که
نگاه من، در ني‌ني چشمان تو خود را ويران مي‌سازد و
در اين حسي است که من آن را با ادراک ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت»


هنوز هم سعی در ایستادن داریم، هنوز هم سر در وبلاگ و وبسایتمان تابلویی به اسم؛ «هنوز نشکسته‌ایم» آویخته‌ایم و هنوز هم هستند دختران یاغی و سرکشی که یا دفتر شعری ندارند و یا دارند و «عشق را در پستوی خانه نهان کرده‌اند».


هنوز هم هستند آن‌هایی که در این زندگی با همه‌ی بودن‌ها و عشق‌ها و لبخندها و گریه‌ها و ناکامی‌ها و شکستن‌ها و محبت‌ها جویای سهم خویش از این زندگی:

«آه...سهم من اين‌ست
سهم من این‌ست
سهم من،
آسماني‌ست که آويختن پرده‌اي آن‌را از من مي‌گيرد
سهم من
پايين رفتن از يک پله متروک است و
به چيزي در پوسيدگي و غربت و
اصل گشتن
سهم من گردش حزن‌آلودي در باغ خاطره‌هاست و
در اندوه صدايي جان دادن که
به من مي‌گويد
دستهايت را
دوست دارم»

در دنیایی که پر است از آدم‌های رنگارنگ، در دنیایی که پر است از زن و مردهایی با شکل‌هایی متفاوت و عقایدی مختلف و دل‌هایی پر رمز و راز شباهتی عمیق بین آن‌هاست، وجه مشترکی به اسم «طوفان زندگی»، طوفانی که همه را در حیران و حیرت و حزن و جست‌جو به دنبال سهم غرق خود می‌سازد.

یکی به دنبال نقاشی و طبیعت می‌رود و می‌شود سهراب، نه به دلیل نداشتن طوفان بلکه به‌خاطر پناه‌بردن از طوفان‌ها و آدم‌ها به دامن طبیعتی که نه زبانی دارد و نه دلی برای شکستن.

یکی به سراغ تارهای سپید موهای خود می‌رود.

انگار همه در مبارزه با این طوفان، دل‌های خود را به طعم دو سیب خوش کرده‌اند.

۱۳۸۷ بهمن ۲۱, دوشنبه

شیرین ایران از نگاه رسانه‌های خاورمیانه

کم‌تر از یک ماه از حمله به منزل اولین زن مسلمان برنده جایزه صلح نوبل می‌گذرد. ماجرا به اين شكل رخ می‌دهد که حدود ١٥٠ بسیجی در مقابل منزل خانم شیرین عبادی دست به تظاهرات می‌زنند و با طرح شعارهایی مبنی بر پشتیبانی او از حملات اسرائیل به غزه، تابلوی وکالت وی را از سر در منزلش کنده و لگدکوب می‌کنند.

خانم شیرین عبادی در گفتگو با خبرگزاری فرانسه می‌گوید که اتهام تظاهرکنندگان بسیجی در مقابل منزل وی کاملاً بی‌اساس است؛ زیرا کانون مدافعان حقوق بشر با انتشار بیانیه‌ای، حملات اسرائیل به غزه را کاملاً محکوم کرده است.

چند روز پیشتر از این ماجرا نیز پنج نفر که خود را مأمور مالیاتی معرفی می‌کنند با حضور در دفتر وکالت شیرین عبادی، دو کامپیوتر و برخی از دیگر اموال دفتر وکالت او را با خود می‌برند. قبل از آن نیز مأموران، دفتر کانون مدافعان حقوق بشر را که ریاست آن را این حقوقدان برجسته‌ی ایرانی بر عهده دارد، بسته و مهر و موم کرده‌اند.

اینکه غربی‌ها و یا غیر مسلمانان با خواندن این اخبار درباره‌ی ایرانی‌ها چه فکر می‌کنند و برداشت آن‌ها از آن‌چه در ایران رخ می‌دهد چیست، بماند!

کتابفروشی ‌آنتوان یکی از معروف‌ترین کتابفروشی‌های لبنان است که هر روز نسخه‌ای از مهم‌ترین روزنامه‌های جهان را به فروش می‌رساند و هر کسی بنا به تمایل خود می‌تواند نسخه‌ای از روزنامه‌های آرشیو شده را نیز مشاهده کند.

قدم به درون کتابفروشی می‌گذاریم تا آنچه در وطنمان می‌گذرد را از دید روزنامه‌های مهم خاورمیانه به عنوان مهد تحولات سیاسی شاهد باشیم.

تنها یک روز از تمامی این اتفاقات در ایران گذشته است؛
روزنامه النهار (چاپ کویت) نوشته است: «در ایران هیچ تجمع یا حمله‌ای از دید دولت پنهان نیست و به نظر نمی‌رسد حمله به خانه‌ی شیرین عبادی بدون اجازه و موافقت حکومت بوده باشد».

روزنامه الدستور (چاپ اردن) نوشته است: «حمله‌کنندگان به خانه‌ی برنده‌ی جایزه‌ی صلح نوبل بر دیوارهای خانه‌اش شعارهایی نوشته‌اند با این مفهوم که او از آمریکا و اسراییل حمایت می‌کند؛ اما عبادی اینها را بی‌ربط و اتهام کسانی می‌خواند که با دفاعیات او از حقوق بشر مخالفند و این تهمت‌ها را بهانه‌ی انتقام‌‌گیری‌های خود کرده‌اند».

روزنامه فرامنطقه‌ای‌ الشرق الاوسط از شکستن درب خانه‌ی عبادی توسط حمله‌کنندگان خبر می‌دهد و در کنار آن عکسی از آسوشیتدپرس که ظاهرا بی ربط با موضوع است را چاپ کرده است؛ عکسی از رئیس دفتر رهبر ایران در حال نوشیدن چای! این روزنامه از قول عبادی می‌نویسد: «آنها می‌خواهند من از اهداف و کارهایم دست بکشم؛ ولی هرگز به اهداف‌شان نخواهند رسید».

روزنامه‌های الأهرام (چاپ مصر) النهار (چاپ بیروت) و الوقت (چاپ بحرین) هم عکس‌های بزرگی از شیرین عبادی را منتشر کردند و کل ماجرای اخیر را از قول رویترز نوشتند.

اما المستقبل چاپ بیروت، دیدگاه‌های شیرین عبادی را منتشر کرده و با احترامی خاص، او را نخستین بانوی مسلمانی که نماد صلح شده معرفی کرده است.

این واکنش‌ها از سوی رسانه‌های خاورمیانه در حالی‌ شکل می‌گیرد که در ایران سرها را زیر برف پنهان کرده‌اند به خیال آن‌که اگر آن‌ها چشم بر روی حقایق رخ داده، بسته‌اند و آگاهی رسانی را درست و به حق انجام نمی‌دهند؛ در خارج از ایران نیز وضع به همین‌ شکل است.

لبنان کشوریست با مساحتی بسیار کم در خاورمیانه که آزادی بیان در رسانه‌ها حرف اول را می‌زند و شاهد فعالیت روزنامه‌هایی مثل النهار است که از 75 سال قبل مشغول به کار هستند و آن‌چه می‌نویسند مجموعه‌ای از حقایق جامعه و برداشت منتقدین و تحلیل‌گران بدون اندکی سانسور است.

شاید در ایران عمر روزنامه‌ای مخالف دولت، بیش از چند ماه و به ندرت چند سال نباشد؛ اما بهتر است چشم‌هایمان را به بیرون از مرزها نیز بدوزیم تا آن‌چه از ما به دیگر کشورها و انسان‌ها نمایش داده می‌شود را بدون متهم کردن رسانه‌ها به وابستگی به غیر شاهد باشیم و شاید بتوانیم درست‌تر و با فکرتر عمل کنیم.

۱۳۸۷ بهمن ۱۸, جمعه

اشک‌های من... خیال دست‌های تو

صدای اذان که میاد فقط تو با چادر نماز سفیدت میای جلوی چشمم... نشستی روی جانماز همیشگیت که نمی‌دونم چرا دل ازش نمی‌کنی..
انگار نقطه‌ی وصل تو با خدایت همون جانمازته.
یاد دولا راست شدنت میافتم هنگام نماز و بیشتر وقتی که کمردرد هستی، اون کبودی روی مهره‌ی آخر که تا بودم برایت ماساژ میدادم و حالا که نیستم جایشو به نگرانی داده.
هنوز هم وقتی یک ظرفی می‌شکنم یا این‌که به خیال خودم کار بدی انجام می‌دم یاد چشم‌غره‌هایت که میوفتم تنم می‌لرزه، هیچ‌وقت دست روم بلند نکردی و همیشه با چشم‌غره‌هایت که انگار عذاب خدا برای کار بدم بود منو مجازات کردی...
چقدر دلم برای اون چشم‌غره‌ها تنگ شده...
هنوز هم صبح‌ها سخت از خواب بیدار می‌شم، با این تفاوت که دیگه لقمه‌هام روی میز آماده نیستند و کسی نیست که بهم «فقط پنج دقیقه دیگر» مهلت بده، حالا خودم شدم کسی که باید بدو بدو لقمه آماده کنه و پنج دقیقه‌ها رو مهلت بده.
دیگه من شدم اون کسی که باید دکمه‌های لباس رو از پشت ببنده و جوراب پای یکی دیگه کنه و آماده‌اش کنه تا بدو به مدرسه برسه.
ولی من هنوز هم می‌خوام تو دکمه‌های لباسمو ببندی و جوراب پام کنی و برایم لقمه درست کنی...
یادش به‌خیر اون‌موقع‌ها که شیرینی‌ها و شکلات‌ها رو قایم می‌کردی تا «موش خونه» تمومشون نکنه و وقتی مهمون میاد آبروریزی نشه، اما امروز هنوزم موشه.. هنوزم باید از دستش همه‌چیو قایم کرد.
یاد اون‌شب میافتم که چه‌جوری از ترس توی بغلت قایم شده بودم و گریه می‌کردم، نه این‌که بچه بودم‌ها.. نه! دبیرستان رو هم تموم کرده بودم.. با هم از جشن تولد میومدیم که اون دزد نامرد کیفتو کشید و من تا به خودم اومدم تو چند متر جلوتر از من روی زمین کشیده شده بودی... همه‌چیو برد... و من و تو چه بی‌پناه توی خیابون‌ها دنبالش میکردیم...
یا اون روزهای تلخ توی بیمارستان... وقتی مثل همیشه تیمارداری بابا رو می‌کردی و هرچی اصرار می‌کردیم که جامون رو یک شب عوض کنیم می‌گفتی نه...
بهت می‌گفتیم «فلورانس نایتینگل» . بس که همیشه پرستار همه بودی... هیچ‌وقت هم به خودت نرسیدی... وقتی چشمات آب‌مروارید آورد و من و خواهری به اصرار می‌خواستیم ببریمت دکتر اما میگفتی نه.. به جایش بابا بره ...
آخ که چقدر اسمت مقدسه مادر.
هیچ‌وقت نتونستم بهت نشون بدم که چقدر دوستت دارم و چقدر نیازمندتم... نیازی که فقط برای دستاته و نگات.
سعی کردم بگم مدیونتم.. برای لحظه‌لحظه‌ی زندگیم و بودنت... مدیونتم که هستی و همین بودنت آرامش و اطمینان میده‌ بهمون... سعی کردم بگم.. اما مثل همیشه نتونستم.
سالها میشه که این ‌شب‌ها رو پیشت نیستم و دل خوش کردم به تلفن و صدای همیشه مهربونت...
سال‌هایی که نه شب عید هستم،‌ نه شب یلدا و نه حتی امشب که شب تولدته...
می‌دونی
همیشه گفتم خدایی هست و می‌بینه.. این اشک‌ها و دلتنگی‌ها و بغض‌ها و پشیمونی‌های منو... کاش یکی از این شب‌ها رو می‌گذاشت که توی بغلت آروم بگیرم...
میدونم... میدونم...
بازهم بچه شدم... مثل شبی که از شدت گریه نمی‌تونستم باهات حرف بزنم... هرچی آرومم می‌کردی من با هق‌هق می‌خندیدم و اشک‌هایم رو روونه‌ی صورتم می‌کردم...
نگاه همسرم رو که با مهربونی بهم خیره شده بود با ولع می‌بلعیدم اما تو نبودی... صدایت بود و چشم‌های من که با حسرت به شماره‌های پایانی کارت تلفن خیره مونده بود.
ازت یاد گرفتم توی زندگی بایستم... برای بدست آوردن حقم با مهربونی بایستم... نمی‌دونم موفق بودم یا نه.. اما می‌خوام بدونی که الگوی وفا و مهر و صلابتی برایم.
امشب هم همه دور هم جمعید و من حسرت یک کادو دادن به تو بازم توی دلم ماسید...
وقتی شمع‌های 61 سال زندگیت رو فوت می‌کنی بدون دخترکت این‌جا نشسته، کیک آماده کرده و شمع گذاشته و خودش با یاد تو شمع‌ها رو فوت می‌کنه. اشک‌هایش میریزه روی کیک اما به خیال دست‌های تو!
تولدت مبارک مادرم.

۱۳۸۷ بهمن ۱۱, جمعه

از زندان خیام تا آزادی عاشورا

اولین و آخرین باری بود که دیدمش، اما هنوز هم کمر خمیده و نگاه زخم‌خورده‌اش رهام نمی‌کنه.
بعد از روزهای پایانی جنگ بود،
برای مصاحبه با چند تا از دوستان رفته بودیم خونه‌شون.

سینی ‌قهوه رو که گذاشت روی میز کمرش صاف نشد، با صدایی که از ته چاه در میو‌مد و به سختی شنیده می‌شد بهمون خوش آمد گفت و نشست.
سینی سیگار به رسم مهمون‌نوازی لبنانی‌ها! چرخید و ما هم دستش رو رد نکردیم، همه مشغول صحبت بودن...
اما من خیره به عکس قاب شده و نفس‌تنگی از دیدن مادری که سه پسرش رو در جنگ از دست داده بود.
پدر به رسم ستون خانواده ایستاده و هنوز نشکسته بود، مصاحبه ادامه داشت اما نمی‌تونستم نگاهم رو مخفی کنم.

در لابه‌لای صحبت همه با پدر یواش ازش حالش رو پرسیدم، لبخند تلخی زد و گفت که خوبه، زندگی می‌کنه و برای تنها دخترش مادری...
مدت دو سال در زندان «خیام» (قبل از آزادسازی جنوب لبنان در سال 2000) اسیر بوده همراه شوهرش، کمر خمیده نشان از شکنجه‌های بسیاری بود که تحمل کرده بود اعم از برق و کابل و غیره.
از پسرهایش پرسیدم، هرکدوم توی یک معرکه‌ای کشته شده بودند اما این آخری ته‌تغاری بود و عزیز کرده‌ی مادر، برام از لحظه‌ی شهید شدنش گفت، وقتی داشته از پناهگاه سنگرش رو نگاه می‌کرده که آخرین سنگر تا مرز با اسرائیل بوده، پدر از سنگر خارج میشه و به سمت پناهگاه میاد تا کمک ببره، پدر پشت به سنگر بود و مادر چشم در چشم سنگر، ثانیه‌ای نمی‌گذره که از سنگر جز تیکه‌های لباس و دود و آتش به جا نمی‌مونه.

اشک نمی‌ریخت، فقط صدایش یواش و یواش‌تر می‌شد.
اما من اشک می‌ریختم و اصلا نمی‌تونستم درک کنم، نمی‌تونستم حتی تصور کنم.

پرسیدم اون لحظه به چی فکر می‌کرد،
گفت: «پسر به دنیا میاد تا شهید بشه، این‌همه اشک می‌ریزیم برای عاشورا، عاشورای زندگی ما همون روز بود و ما سربلندیم... پسرم هم سربلند است».
بازهم نفهمیدم، میشنیدم اما نمی‌فهمیدم.
گفتم اگر بازهم پسر داشتی چی؟
گفت: «پسر به دنیا میاد تا بجنگه، تا شهید بشه، دختر می‌مونه تا پسر بیاره تا بجنگه تا شهید بشه».
بازم شنیدم
بازم نفهمیدم...

یاد دوستی لبنانی افتادم که همسن و سال خودمون بود، دو تا پسر 5 و 7 ساله داشت، برای بار سوم که دختردار شد خدا رو شکر کرد و گفت: «دوتا پسر آوردیم تا شهید بشه خدا رو شکر که دختری بهمون داد که برامون بمونه».

این روزها عجیب یادشم... نمیدونم مال حال و هوای غزه و آن‌چه گذشت بود یا امید به تحولات سیاسی و عبور از جنگ است، شایدم این روزها من حال و هوام جنگی شده اما هر کدوم که باشه هیچ‌وقت نفهمیدم؛

ایمان به باورش اون‌طور سرپا هرچند خمیده نگهش داشته بود و یا سنتی که ریشه در فرهنگ شیعیان لبنان در اثر جنگ‌های پی‌درپی و ناامنی مرزها دارد.
شیعیانی که فرزند بیشتر را سرمایه می‌دانند حال برای شهید شدن و یا برای شهید پروراندن.