۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۹, شنبه

فصل اول:‌ تعلیق

تعلیق همیشه هم بد نیست.
با شنیدن این کلمه یاد بادبادکی می‌افتم که رها در آسمان گاه به این سو و گاه به آن سو در حرکت است،‌ نخی بر زمین در دستان تعلقی دارد که باعث گم نشدن می‌شود.

می‌گویند هرکسی در زندگی خود در فصلی از زندگی دچار این تعلیق خواهد شد. گاه در جوانی و گاه در پیری.
و ای کاش که در جوانی باشد... تا شاید در ساحلی قبل از پیری آرام گیرد.

هدف مشخص است؛‌ پرواز
مقصد اما...

نمی‌دانم در این تعلیق باید در انتظار نشست و یا تقلایی کرد.

این تقلا باعث پاره شدن نخ خواهد شد یا بادبادک را مقاوم‌تر خواهد کرد... هنوز نمی‌دانم

یا شاید در سکوت باید انتظار کشید.

این روزها فصل،‌ فصل تعلیق است؛
روزهایی پر از دلهره برای سرنوشت... سرنوشت ملتی که گاه قیام کردند و گاه در سکوت به نظاره نشستند.
ملتی که این روزها خسته از هر تندبادی تن به سرنوشت سپرده‌اند اما ناامید نگشته‌اند. امیدی که گاه از خدا به آدم‌ها و گاه از آدم‌ها به خدا تغییر مسیر داده است.

ما اما نگران نشسته‌ایم برای سرنوشت کودکان اعدام،‌ دانشجوهای در بند، زنان در قیام،‌ تجار شکست خورده، دین‌های بر باد رفته و شاید پدر و مادری بازنشسته که این روزها در بالکن خود با موهایی سپید چشم به جوانک‌های خیابانی دوخته‌اند که روزی برای سرنوشتشان قیام کردند و خواستار حق شدند و امروز در گذشته‌ی خود معلق مانده‌اند؛‌ چه کرده‌اند.

نگران نشسته‌ایم؛
برای قلم‌هایی که باید بر کاغذی سپید بچرخند و رای به فال‌های قهوه و یا دلخوری از پوشش نامناسب فرزندان خود دهند،‌ نگران قلم‌هایی که دل به وعده‌ها داده‌اند، نگران هزاری‌های واریز شده به حساب... نگران دستبندهای سبز و قرمز و سفید...

این فصل تعلیق هم خواهد گذشت.
منتظر بر پای رسانه‌ها خواهیم نشست تا قلممان نسوزد و امیدهایمان به ترس تبدیل نشود.

اما با تعلیق فصل‌های زندگی خود چه کنیم؟

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۲, شنبه

به خاطر دلارا و 130 اعدام دیگر

در همه ي مدتي كه بحث دفاع از حق زندگي براي دلارا دارابي سوژه‌ي داغ دنياي وب، فيس‌بوك وفعالان حقوق بشر بود بعضي انتقاد مي‌كردند كه او يك قاتل است و نبايد از يك مجرم، يك بي‌گناه ساخت و از هنرمندي او سپري ساخت تا جرمش پنهان شود.

مدافعان حق زندگي براي دلارا بارها گفتند و نوشتند كه بر دو چيز تاكيد مي‌كنند:
اول اينكه حتي بر فرض مجرم بودن دلارا او نبايد اعدام شود زيرا صرف نظر از اينكه اعدام حكمي انساني هست يا نيست، دل‌آرا در هنگام بازداشت کمتر از ۱۷ سال داشت و بر اساس پیمان‌نامه حقوق کودک که ایران نیز به اجرای آن متعهد شده‌ است، کودک محسوب می‌شد. این پیمان‌نامه اعدام افراد زیر ۱۸ سال را ممنوع کرده‌ است.

دوم اينكه عبدالصمد خرمشاهی وكيل دلارا دلايل حقوقي قابل توجهي بر بي‌گناهي دلارا دارد كه نمي‌توان به سادگي از كنار آن گذشت و وقتي آن دلايل مورد توجه همه‌ي علاقمندان حقوق بشر و هزاران انسان پيگير وضعيت دلارا قرار دارد نظام قضايي ايران حق ندارد بي‌اعتنا به پرسش‌هاي افكار عمومي و اعتراضات حقوقي و عاطفي و انساني جامعه، حكم اعدام را اجرا كند.

اما منتقدان كه گويا فراموش كرده بودند كه با توجه به وضعيت قضايي آشفته و غير پاسخگوي ايران نبايد فرصت را براي چنين انتقاداتي از دست داد و بايد تمام توان براي نجات يك جوان در آستانه اعدام به كار گرفت باز هم ساز مخالف زدند و به هر حال تراژدي تازه اي به وقوع پيوست.

اكنون علاوه بر پرداختن به خبر اين فاجعه، وظيفه‌ي بزرگتري بر عهده‌ي ماست.

فراموش نكنيم كه هم رئیس قوه قضاییه به خانواده و وکلای دلارا فرصت داده بود تا رضایت خانواده مقتول را جلب کنند و هم بر اساس قانون باید اجرای حکم به وکیل دل‌آرا ابلاغ شود اما عبدالصمد خرمشاهی وکیل دل‌آرا با شنیدن این خبر، «شوکه» مي شود و يك وكيل دادگستري به راديو زمانه مي گويد:
«علت اجرای ناگهانی حکم اعدام، غرض‌ورزی اداره اجرای احکام رشت و خانواده مقتول بود و اگر قانون در کشور ما حکومت می‌کرد این حکم به این صورت اجرا نمی‌شد و اصلاً حکم اعدام برای دل‌آرا صادر نمی‌شد».

معلوم مي‌شود كه بازي با جان آدم‌ها راحت‌تر از آن است كه با قانون و يا با دستور رئيس قوه قضاييه بتوان مهارش كرد.
اگر درست عمل كنيم مي توانيم ماجراي اعدام دلارا را به « كيفرخواست جامعه عليه بي‌.عدالتي قضايي» تبديل كنيم.

در سه سال گذشته ۳۲ کودک در جهان اعدام شده‌اند که ۲۶ مورد آن در ایران بوده‌ است. سال گذشته، شش نوجوان در ایران اعدام شدند و هم‌اکنون ۱۳۰ نوجوان زیر ۱۸ سال با دریافت حکم اعدام، در مسیر اجرای حکم قرار دارند.

مي توانيم از تمام ظرفيت هاي رسانه‌اي از تلويزيون و راديو تا سايت و وبلاگ و فيس‌بوك استفاده كنيم تا مجبور نباشيم براي 130 اعدام ديگر عزاداري كنيم و يكي را پس از ديگري به فراموشي بسپاريم.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۰, پنجشنبه

هبوط در پهنای دریا

زمان خوبی برای رفتن بود؛
توی این روزها که هیجان از یک‌سو و تلخی ایام برای همه از سوی دیگر صبر و قرار را از همگان ربوده است زمان خوبی برای رفتن بود.

خنکی منطقه‌ای دورافتاده در کوه‌های لبنان که در مه و آرامشی غریب صورت شلاق‌ خورده از زمانه‌مان را به آرامی نوازش می‌کرد.

نور گنبد سفید رنگش از دور در چشمان خسته از راهمان درخشید.

این نه سفرنامه است و نه من سفرنامه‌نویس؛
تنها وصف عظمتی غریب

و

آرامش، صبر و سکوت
این‌بار آرامش و صبر و سکوتش را با یک دنیا سوال و حیرت در غروبی مثال زدنی ترک کردیم؛

هبوط مکافات انسان بودن همه‌ی ما بود و هست.

(مزار ایوب پیامبر ـ هفتاد کیلومتری جنوب شرقی بیروت)

۱۳۸۸ اردیبهشت ۴, جمعه

سینمای بی‌پرده‌ی دادگاه‌های ایران

دادسرای عمومی و انقلاب کارکنان دولت با ارسال اخطاریه ای برای خانواده دکتر زهرا بنی‌یعقوب اعلام کرد؛ برای همه متهمان این پرونده در خصوص قتل عمد قرار منع تعقیب صادر شده است. این نامه امروز، سوم اردبیهشت ماه، از سوی شعبه اول بازپرسی دادسرای ناحیه 28 کارکنان دولت ابلاغ شده است.
ابوالقاسم بنی‌یعقوب، پدر زهرا با اعلام این خبر به کانون زنان ایرانی گفت: "معنای این قرار منع تعقیب این است که همه متهمان این پرونده از قتل عمد تبرئه شده‌اند. یعنی قاضی دادگاه به همه مدارکی که ما و تیم وکلا کرده‌اند، کاملا بی‌توجه بوده است."
زهرا بنی‌یعقوب، پزشک 27 ساله، که در حال انجام داوطلبانه طرح خدمات پزشکی در یکی از روستاهای دور افتاده کشور بود، روز جمعه بیستم مهرماه سال 1386 ساعت 10 در پارک همدان به همراه نامزد خود توسط ماموران ستاد امربه معروف به دلیل نامشخص بودن وضعیت تاهل، بازداشت و به ستاد منکرات منتقل شد. دو روز بعد مأموران بازداشتگاه اعلام کردند که زهرا خود را در راهروی ‏طبقه دوم بازداشتگاه با استفاده از پارچه پلاکارد تبلیغاتی حلق‌آویز کرده و جان باخته است.‏ اما خانواده زهرا با اعتقاد به اینکه فرزندشان کشته شده است از مسوولان ستاد امر به معروف همدان شکایت کرده‌اند.
عبدالفتاح سلطانی، یکی از وکلای مدافع این پرونده نیز در این باره گفت: "ما هنوز از جزییات قرار صادر شده بی‌اطلاعیم، اگر چه طبق قانون دادگاه موظف است که جزییات حکم را برای ما ارسال کند اما چون تاکنون این کار را نکرده‌اند، هفته آینده من به همراه دیگر وکلای این پرونده برای مطالعه حکم صادر شده به شعبه اول بازپرسی دادسرای کارکنان دولت که این حکم را صادر کرده مراجعه خواهیم کرد تا ضمن اطلاع از جزییات، بتوانیم لایحه اعتراضی خود را آماده کنیم.
پدر زهرا در حالی که از صدور این حکم بسیار متاسف بود، گفت: "امیدم قبل از همه به خدا و پس از او به همه وکلای عدالت طلب و مدافعان حقوق بشر است که در برابر این حکم سکوت نکنند. ما بیش از دوهزار و پانصد وکیل در این کشور داریم که امیدوارم در برابر این حکم ناعادلانه سکوت نکنند."
پیش از این در تیرماه سال گذشته، بازپرس شعبه سوم دادسرای عمومی و انقلاب دادگاه همدان پرونده مرگ دکتر زهرا بنی‌یعقوب را مختومه اعلام و برای متهمان این پرونده قرار منع تعقیب صادر کرده بود که با اعتراض خانواده بنی‌یعقوب و با دستور آیت ‌الله هاشمی‌شاهرودی، رییس قوه قضاییه این پرونده برای رسیدگی مجدد به تهران ارسال شد.
به گفته پدر زهرا در رای صادره از سوی جعفری مصلح، بازپرس دادسرای همدان که، نوزدهم تیرماه سال گذشته به مادر زهرا در خانه‌شان در جنوب شهر تهران ابلاغ شده بود، مرگ دکتر زهرا، خودکشی عنوان شده بود.
در متن رای صادره آمده بود: "با توجه به اینکه اصلا جرمی واقع نشده و وقوع قتل عمد منتفی است، برای همه متهمان پرونده قرار منع تعقیب صادر می شود."

دادسرای کارکنان دولت در ابلاغیه امروز خود به خانواده بنی‌یعقوب اعلام کرده است که برای اعتراض حداکثر ده روز فرصت دارند.

۱۳۸۸ فروردین ۲۷, پنجشنبه

به خورشید بگو دیرتر طلوع کند

پدرش نوشته بود:

«دختر من دلارا دارابي متهم به قتلي ناکرده است. او گناه کس ديگري را به دليل قلب مهربانش به عهده گرفته و به نوعي خود را آلوده اين پرونده کرده است. دفاع من از او نه بدليل اينکه او فرزند من است٬ دفاع من از او دفاع از حقيقت و دفاع از عدالتي است که در اينجا وجود ندارد. من خواهان اجراي عدالت هستم و دلاراي من دو سال است که اسير کساني است که هيچ بويي از انسانيت و عدالت نبرده‌اند.
من سه سال پيش٬ وقتي از ماجرا مطلع شدم٬ خودم دخترم را تحويل دادگاه و تحويل قانون دادم. قانون و قوه قضاييه اي که اکنون با تمام وجودم لمس مي کنم که در آن هيچ عدالتي نيست.
امروز بچه من نه فقط بدليل محکوميت به اعدام جانش در خطر است٬ بلکه بدليل رفتاري که در زندان شماره ٢ نسوان رشت با او مي کنند٬ نيز جانش در خطر است. بچه من حق دارد که شکنجه نشود٬ حق دارد که در زندان از استاندارد رفاهي و غذايي خوبي برخوردار باشد. اما در اينجا از اين امکانات اوليه خبري نيست. غذاي کافي به او نمي دهند. خرج اين بچه را ما ميدهيم. اما اجازه نداريم ملاقاتش کنيم. همين امروز که با شما حرف مي‌زنم٬ من و مادرش و خواهرانش به ديدن او رفتيم٬ ولي باز به بهانه‌اي اجازه ديدن او را نداشتيم.
من مي‌گويم فرزند دلبند مرا در يک قفس آهنين بگذاريد و کليدش هم دست خودتان باشد٬ فقط اجازه دهيد که روحش تا اين حد آزار نبيند. اجازه دهيد که خود ما از او مراقبت کنيم. اجازه دهيد که به او دفتر و قلم و کتاب و کاغذ بدهيم و اجازه دهيد که او مشغول نقاشي کردن باشد. او تنها کتاب و و دفتر و مداد و وسايل نقاشي را مي‌شناسد.
در اين مملکتي که من در آن نفس مي‌کشم٬ بويي از عدالت نشنيده‌اند و من عدالتي را تجربه نکرده‌ام. من از انسانهاي بشردوست٬ از وجدانهاي آگاه مي خواهم که کمک کنند٬ دلارا آزاد شود. دلارا فقط يک نمونه است هزاران مثل دلارا در زندانها هستند.
دختر من در زندان هم جانش در خطر است. بارها و بارها نامه نوشتم و خواهان بهبود شرايط و استاندارد زندان شدم٬ جواب سربالا گرفتم و يا به من هم توهين کردند. من خواهان انتقال دخترم به يک زندان ديگر هستم. به اين خواست کوچک هم وقعي نمي نهند. دلارا ميگويد در اين زندان راه رفتن من٬ خوراک خوردن من٬ نقاشي کردن و حرف زدن و خوابيدن من با توهين و عکس العمل زشت روبرو مي شود. در اينجا براي ٢۰۰ نفر يک توالت داريم و اعتراض به اين وضع با مجازات روبرو مي شود. آيا اين وضع براي يک جوان ٢۰ ساله قابل تحمل است؟
ما الان اجازه نداريم يک وعده غذاي خوب به دخترم برسانيم و آخرين ملاقاتي که ما با دلارا داشتيم او از بوسيدن مادرش امتناع کرد و مي‌گفت٬ اينجا پر از ميکروب است. نمي‌خواهم بيماري‌هاي احتمالي را که گرفته‌ام به شما منتقل کنم.
با ديدن اين اوضاع و با شنيدن اخبار رفتار غيرانساني با دخترم٬ شبها خواب ندارم. من پدر دلارا دارابي سه سال است که زندگيم بر باد رفته است. کار و کاسبي را ول کرده‌ام و افتاده‌ام دنبال اين پرونده. براي اجراي حق و عدالت و در دفاع از انسانيت. من در اين کارها از وجدان دفاع مي‌کنم و از حق و عدالت. به من و به ما کمک کنيد تا عدالت را اجرا کنيم. در اينجا بويي از عدالت و انسانيت نيست.»


از این نامه مدت‌هاست که می‌گذرد.

دلارا تنها 4 روز فرصت نفس کشیدن دارد، با همه‌ی تلاش‌ها و ادله بازهم حکم برای 4 روز دیگر به اجرا درخواهد آمد.

کاش می‌شد به زمان هم حکم داد؛‌ حکم ایست.

۱۳۸۸ فروردین ۲۰, پنجشنبه

تو خالی‌تر از آدمک‌ها

نمی‌دونم حکم رو کدومیک از برادران معصوم به دستت دادند یا وقتی با دست دیگرت موس کامپیوتر فروشنده رو قدرتمندانه در دستات گرفته بودی چه حسی داشتی.
چهره‌ی مستاصل صاحب فایل‌های توی کامپیوتر احساس پیروزی بهت داده بود یا داشتی حس کنجکاوی خودتو آروم می‌کردی.
قدرت و پیروزی لذت‌بخشه می‌دونم.
لبخندت شبیه وقتی بود که با همین لباس مقدس! یا در ساعت‌های دوری از خدمت در لباس شخصی به امثال من تحویل می‌دادی.
نه برادر عزیز، نه تو که مامور و معذور بودی و نه اون برادر عزیزتر از تو که حکم رو داد دستت و نه اون عزیزترترهایی که حکم صادر کردن مقصر نیستید،‌ مقصر همون پستیه که من دو تا قبل‌تر از این نوشتم.
مقصر ما "زن"‌ها هم نیستیم که اگر تقصیری بود باید به خالقمون می‌گرفتیم که چرا ماها رو این‌جوری خلق کرد که شما حتی نتونید به ماکت‌های مانتو پوشیده هم رحم کنید.
تقصیر از اخلاقی‌ست که در جامعه‌ی بیمارگونه‌ی ما رایج شده، مقصر قدرتمندانی هستند که به دست خود به حاکمیت رسیدند تا دل از مدل لباس و فکر مردم هم نکشند.
مامورید و معذور؛‌ این لبخندها هم هدیه‌ی قدرت کاذب شما از طرف وجدان همیشه خوابتان است.

۱۳۸۸ فروردین ۱۷, دوشنبه

رنگی یا سیاه و سفید؟





دوست عزیزی می‌نویسد:
"وطن یعنی آرامش، یعنی نگران زندگی نبودن، مهم نیست در جائیکه هستی بدهکار باشی یا نباشی،‌ ...، مهم این است که آرام باشی و هیچ‌کس و هیچ‌جا مزاحم آرامشت نباشه حتی اگر وجودت را، فکرت را و آئینت را برنتابد. وطن یعنی آرامش."

و من می‌گویم:
چه تلخ است عزیز.
در حالیکه کلماتت عین باورمان است،‌
چه تلخ است که این وطن،‌ زادگاهت و خاکت نباشد.

آرامش و عدالت را در جائی‌ جست‌وجو کنی که باید برای هماهنگ شدن با محیطش ماه‌ها و شاید سال‌ها تلاش کنی.
غم غربت و تلخی بی‌همزبانی را مزه‌مزه کنی و پلاک سیاه ملیتت را به ظلم دیگران بر گردن آویزی.

از بازی "وطن"، مدت‌ها می‌گذرد و من هم در صدد بازی دوباره نیستم.

سال 85 با دختری آشنا شدم با تنها یک نام و یک طومار پرونده‌ی به ظاهر سیاه که خود را در میان رنگ‌ها گم کرده بود یا شاید می‌خواست دوباره خویشتن را پیدا کند.

حبس میله و کاغذ و رنگ و زغال بود.

با نقاشی‌هایش زندگی کردم، اشک ریختم و سعی کردم به او نه به عنوان یک زندانی یا قاتل که به عنوان یک "انسان" نگاه کنم تا بلکه بتوانم آدمی را بدون در نظر گرفتن پرونده‌هایش درک کنم.
خبر نمایشگاهش را خواندم و به خیر مقدمش امید بستم.

برای مدتی صداهایی برخاست،‌ فریادهایی شنیده شد و قلم‌هایی به حرکت درآمد اما مثل روزگار ما این تلاش‌ها نیز در میان هزارها میله‌ی حبس گم شد و شاید کمرنگ.

چوبه‌ها ساخته شد و انسان‌ها قربانی شدند،‌ یا به جرم‌های حقیقی اما قابل گذشت یا به جرم‌های ساختگی اما قابل دادخواهی.

چاله‌های سنگسار گود شد و عشق به باران سنگ گرفتار گشت.

پشت میله‌ها همه پر شد از قلم و فریاد و ... سکوت.

بچه‌ها بی‌پدر و بی‌مادر شدند و پدر و مادرها بی‌فرزند.

امشب اما خبر "حکم اعدام"‌ دلارا دارابی بازهم صداها،‌ فریادها و قلم‌ها را به حرکت واداشت تا خبر از بی‌عدالتی در "وطن" دهند.

دختری که نه چپ دست بود و نه دوره‌های ورزش رزمی گذرانده بود و بازهم تنها به جرم عاشقی، گناه معشوق را به گردن کشید و سعی کرد با رنگ‌های مصنوعی سیاه و سفیدی زندگی واقعیش را روح بخشد.

اما کو دادخواهی که این ظلم را فریاد زند؟

آری دوست من
وطن یعنی جائی‌که در آن آرامش باشد و هر روز و هرشب نگران شنیدن خبر دستگیری یا اعدام یا سنگسار عزیزی نباشی،‌ وطن یعنی جائی‌که هیچ آدمی خود را محبوس در رنگ یا سیاهی و سفیدی نبیند حتی اگر خود مملو از سیاهی باشد.
وطن یعنی جائی‌که در آن گوشی برای شنیدن فریاد باشد و عدالتی برقرار.

ما در وطن "خود" زندگی می‌کنیم به دنبال روزهایی آرام که در آن خبر فاطمه‌ها و دلاراها را نشنویم. به دنبال روزهایی هستیم که اگر افسانه‌ها برای حفظ پاکدامنی با شهامت جلوی مرگ ایستادند ظالمان، شهدا محسوب نشوند.

ما به دنبال وطن می‌گردیم حتی اگر بی‌وطن‌ترین باشیم.

۱۳۸۸ فروردین ۱۳, پنجشنبه

گس اما تلخ

"به مرد جماعت اعتماد نکن"
"مردها جنبه ندارند"
!!
و هزار و یک جمله‌ مشابه که یا از ما شنیده‌ شده یا ما خود شنونده بوده‌ایم.
هیچ‌کجا هم نه خواندیم و نه شنیدیم که دلیل این همه بی‌اعتمادی یا نسبت خستگی ما زن‌ها به مردها از کجا آغاز شده است.

به دنیا که آمدیم یا شیرینی دادند یا غصه خوردند که چرا پسر نشدیم و نمی‌توانیم نام پدر را ادامه دهیم.

آن‌هایی که شیرینی دادند یادشان رفت که روزی این دخترک ملوس بزرگ می‌شود، کودکی پر ماجرایی می‌گذراند و یک روزی به بلوغ می‌رسد تنها چیزی که می‌دانستند فکر به تحویل سالم آن‌ها به کسی بنام شوهر بود و آن عده‌ای هم که غصه‌ پسر نشدن ما را خوردند بازهم به همین فکر می‌کردند.

روزها گذشت و این دخترک ملوس که عروسک نازی بود که هر روز موهایش را به مدلی می‌بستند و هر روز لباسی زیبا به تنش می‌کردند بزرگ و بزرگ‌تر شد،‌ به او یاد دادند که نباید با پسرها در ارتباط باشد و از یک سنی به بعد باید خودش را بپوشاند تا مورد هجوم نگاه زننده‌ پسران همسایه و فامیل قرار نگیرد،‌ بی‌خبر از آن‌که او از دختر بودن خود ناخواسته خجل خواهد شد.

و این خجالت سکوت دائمی او را به همراه خواهد داشت،‌ سکوتی آمیخته از ترس و انزوا و اضطراب!

شاید بسیار معدود باشند زن‌ها و دختران امروز که در کودکی و خردسالی گرفتار نگاه هوس‌باز و لمس تن پاکشان توسط پسران یا مردان امروز قرار نگرفته باشند.

کودکی که از همان ابتدا شهوت را بی‌آنکه بشناسد در سکوت وهم‌آمیز خود با اشک پاسخ داده است و کلمه‌ای بر زبان خود نرانده است.

گذشت تا دخترک بالغ شد،‌ خیابان‌ها پر بود؛ مشتریان تن یا مشتریان آینده
بازهم در سکوت ادامه داد؛
دل داد و دلسرد شد، دل باخت و خسته‌تر از قبل ایستاد
شکست خورد و بازهم عاشق شد

هر قدمی که خارج از مدرسه و خانه برمی‌داشت گوشش با شنیع‌ترین کلمات نواخته می‌شد که تن را همزمان با روح او آزار می‌داد.
چه بسیار مردان متاهلی که او را قربانی خامی،‌ هوسبازی یا خلأهای خود نکرده بودند و چه بسا از روزهایی که او نادانسته خلأ خود را در فضای خالی زندگی دیگران جست‌و‌جو می‌کرد.

چه روزهایی که او شاهد روابط برادران یا پدرش با امثال خود نبود و بازهم سکوت می‌کرد و اگر فریادی برمی‌آورد پیامی جز "تفاوت دختر و پسر"‌ دریافت نمی‌کرد.

برای فرار از نگاه‌ها و طعنه‌ها و خیانت‌های تن و روح به آغوش بازهم مردی پناه برد که او را کلبه‌ آرزوهای خود می‌دید،‌ مردی که شاید تنها او در میان همه‌ مردان پاک مانده باشد.

چه بسیار دختران و زنانی که در محیط‌های بسته به دنیا آمدند، بزرگ شدند و به خانه‌ مردی منتخب خانواده رفتند و در وسط بازی یا دچار شک و تردید شدند یا گرفتار عقده‌های تنهایی خود.

و چه بسیار زنانی که در پایان قصه‌ بودنشان بازهم به اول بازی بازگشتند.
و خوشا به حال آنانی که پایان قصه‌شان با "صداقت" همراه بود.

اما "زنان" و "دختران" امروز یا فردای ما هیچ‌کدام خاطرات تلخ کودکی یا بلوغ و شاید بعد از ازدواج را فراموش نخواهند کرد و تنها "عبور"‌ را آموخته‌اند.

آیا بازهم مجالی برای تردید در نگاه "زن" به "مرد" باقی خواهد ماند؟

ما همه زنانی هستیم که یا شکست خورده‌ایم یا سعی در اثبات خود داریم یا ایستاده‌ایم تا ثابت کنیم ما هم انسانیم و می‌خواهیم زنده باشیم و زندگی را مزه‌مزه کنیم.

به جرات می‌گویم طعم تلخی که در این نوشته است را شاید مردان "امروز" ما بفهمند اما درک و لمسش از آن‌ها توقعی بی‌جاست.

این ماییم؛ انسان‌هایی یا تن‌باخته یا روح سوخته که سعی در اثبات "انسان" بودن خود داریم در دنیایی که هر روز آرزو داریم کاش کلیدی داشت برای پاک کردن تمامی نقاط سیاه زندگیمان

۱۳۸۸ فروردین ۷, جمعه

بهاریه‌ای برای زن فردا

محمد‌جواد اکبرین: ده سال پیش بود، مثل همین روزها، نوروز 78، بیمارستان سینا؛ "سعید حجّاریان" ترور شده بود و عید نداشتیم؛ دکترها چندان امیدوار نبودند به زنده ماندنش، آقای ابطحی با بغض غریبی به احتمال تشنّج و درگیری در تشییع سعید فکر می‌کرد و می‌گفت: چقدر تلخ و غیر قابل تحمل است که دوستت هنوز زنده باشد و مجبور باشی به مرگش فکر کنی!
اکبر گنجی با چشم‌های سرخش همانجا هم مشغول نوشتن بود. آقای کدیور امّا از امید و خواستن از خدا حرف می‌زد و می‌گفت: "خواستن از خدا و اعتماد به او می‌تواند بدیهی‌ترین تشخیص‌های بشری را تغییر دهد".
هفت‌سین ما آن سال همان‌جا بود؛ جلوی بیمارستان سینا.
در آن میان، دختری با روسری قرمز، خود را به هفت‌سین رساند و کاغذ شعری را با دست‌خط خودش گذاشت روی سفره، نمی‌دانی در آن روزها که غزال امیدمان رمیده بود، آن غزل چه عاشقانه بود و چقدر رنگ زندگی داشت!
دیشب این غزل را بعد از سال‌ها پیدا کردم (اگرچه نمی‌دانم از کیست) و احساس کردم نشانه است:

نسيم خاك كوی تو، بوی بهار می‌دهد
شكوفه‌زار روی تو، بوی بهار می‌دهد
چو دسته‌های سنبله، چو حلقه‌های سلسله
به روی شانه، موی تو، بوی بهار می‌دهد
چو برگ ياس نورسی، كه ديده چشم من بسی
سپيدی گلوی تو، بوی بهار می‌دهد
تو ای كبوتر حرم، ترانه‌های صبحدم
بخوان كه های‌وهوی تو، بوی بهار می‌دهد
برای من كه جز خزان، نديده‌ام در اين جهان
بهشت آرزوی تو، بوی بهار می‌دهد

حالا که دارم این بهاریه را میهمان خانه‌ات می‌کنم ده‌سال از آن روزها می‌گذرد؛
سعید هنوز زنده است، اکبر بعد از شش سال زندان، هنوز می‌نویسد، صدای آقای کدیور با همان صداقت مثال زدنی‌اش هنوز در گوشم هست که: "خواستن از خدا و اعتماد به او می‌تواند بدیهی‌ترین تشخیص‌های بشری را تغییر دهد"...
و زندگی با همه‌ی بی‌رحمی‌هایش به من آموخته است که می‌توان خسته بود اما ناامید نبود! می‌توان گریه را زندگی کرد اما خندید! می‌توان با یک غزل، زندگی را به "هفت‌سین مرگ" بخشید! می‌توان از خدا و بندگانش شکایت داشت اما مطمئن بود که خواستن از او می‌تواند چیزی را تغییر دهد...
بهار بر تو و همه‌ی مخاطبان زن فردا مبارک