۱۳۸۸ دی ۱۷, پنجشنبه
میمون
۱۳۸۸ آذر ۲۹, یکشنبه
ای آرزوی آرزو، این پرده را بردار از او
هنوز مراسم تدفین شروع نشده و مراسم هفتمش عاشوراست؛ عاشورایی در خور او، عاشورایی حسینی.
نمیدونم این شب کی به عمق سیاهیش میرسه، فقط میدونم کی شروع شد... منتظری هم بودنش و هم رفتنش راه را هموارتر کرد و میکنه.
۱۳۸۸ آذر ۲۳, دوشنبه
جدالهای من و آدمک
اگر هم هیچ کدوم نشد بهتره ساکت شه و تو خودش بریزه و غمباد بگیره، بعد یک مرض لاعلاج بگیره و همه بریزن دورش بگن: حرف بزن، اگه نمیخوای بنویس، نشد کنایه بزن، خوب یک مثال بزن طرف بگیره قضیه رو...
آخرش طرف اگر از مرضش نمیره از دست بقیه میمیره.
حالا هم بیخیال آدمک توی آینه که هی میگه نگو و ننویس میشم و یا کنایه میزنم یا استعاره بهکار میبرم؛ برداشت هم برای عموم آزاده.
بچهتر که بودم یک دوست داشتم که از 365 روز، 366 روز کبیسهاش رو با هم قهر بودیم، اما از شانسمون هرجا میرفتیم با هم بودیم؛ از زمین بازی بگیر تا مدرسه و کلاس تندخوانی و امتحان مدرسهی تیزهوشان و میز اول!
اما بازهم با هم قهر بودیم؛ حتی وسط مسابقه هم به هم میپریدیم!! و در نتیجه اگه بازی رو میبردیم یک کم میخندیدیم تا قهر بعدی و اگه میباختیم که دیگه مدیر مسئول تیم هم میومد ده تا بالش میخورد تو سرش و برمیگشت.
بزرگتر که شدیم دیگه یکجا نبودیم، من ازدواج کردم و از ایران خارج شدم اونهم موند و درس خوند... من بعدا با بچه درسم رو ادامه دادم؛ تا این که تابستونها میرفتم ایران و یکبار همدیگه رو میدیدیم و سه بار تلفنی حرف میزدیم اما همه خیال میکردن 24 ساعته با هم هستیم. چرا؟ چون اون همه جا میگفت با آیدا هستم و میرفت پیش دوست پسرش، منهم هر مراسم و هر مهمونی که نمیخواستم بگم میگفتم با فلانی هستم و خودم رو راحت میکردم.
اما میدونید جالبیه ماجرا کجا بود؟
اونجا که یکبار هم با هم قهر نکردیم و یکبار هم از هم توقع نداشتیم و یکبار هم همدیگه رو به مسلخ نبردیم سر توقعاتمون... برای همین الان هم که هر از گاهی با هم حرف میزنیم فقط میخندیم و میگیم یادش به خیر... حوصلهی هم رو هم اگه نداشته باشیم تلفن، صفحهی چت یا حتی ایمیلهای هم رو هم ایگنور میکنیم؛ بدون این که یکی به اون یکی بگه کجا هستی و چرا بیاره.
همون موقعها که فکر میکردم بزرگ شدم و دیگه مامان شدم یک دوست دیگه پیدا کردم توی غربت که بیشتر از بقیه به هم نزدیک بودیم و میمردیم برای هم... 24 ساعت رو 25 ساعت میکردیم و بچههامون رو میانداختیم گل هم و خوش میگذروندیم... برای بار سوم مامان شد و 3 شب بیمارستان باهاش بودم... من ایران بودم و اون هوای علی رو داشت (همسر محترم)، خلاصه روی هرچی خواهر است رو کم کرده بودیم.
فکر کنم بیشتر از یکسال گذشت که توقعات سر بلند کردند؛ چرا با فلانی بیشتر هستی تا با من، چرا نمیای تنهایی خونهی ما. چرا وقتی میریم مهمونی بغل فلانی نشستی، چرا بچهات با فلانی بیشتر صمیمیه تا بچههای من... آخرش هم توی روی هم ایستادیم و هر کدوم حق به جانب بیخیال اون یکی شدیم، تا جاییکه وقتی جنگ شد توی هواپیما حتی جواب سلامم رو هم نداد و من دستم رو گذاشتم رو شونهاش و با گریه گفتم علی نیومد، من تنها دارم میرم. نگام کرد بدون حتی یک ذره آشنایی.
خلاصه که اون رابطه برای همیشه کات شد... نه این که من بچهی پیغمبر بودما... نه... مسلما هرکس حق رو به خودش میده همیشه.
بازم یک مدت گذشت و یک دوست دیگه.
آخه من همیشه یک دوست صمیمی میخوام وگرنه میمیرم از تنهایی
خلاصه همه چیز جور بود؛ هم بچهها، هم همسرها
خودمون هم خیلی بیشتر از اونی که رابطهی دو تا دوسته با هم پیش رفتیم.
اونقدری که فقط همو داشتیم و فقط با هم راضی میشدیم.
خلاصه نه توقعی، نه نگرانیای، نه دلخوریای، نه شکایتی... هیچی و هیچی.
هر بار هم که با هم مشکل پیدا میکردیم بعدش بیشتر و صمیمیتر میشدیم.
از یک رابطه هیچی کم نداشتیم؛ فقط هرچی بیشتر به هم نزدیک میشدیم میدیدیم که سلایقمون با هم فرق داره و این برامون اوایل قشنگ بود؛ چون مکمل هم شده بودیم.
دیگه دو تا خط موازی نبودیم که هیچوقت به هم نرسیم، شده بودیم دو تا خط که هی همو قطع میکردند و جاهای خالی همو پر میکردند.
اما این هم جواب نداد.
یک روزی که آخرش هم نفهمیدیم چند شنبه بود از خواب بیدار شدیم و دیدیم تحمل همدیگه رو نداریم؛ بازم همو دیدیم اما دور از هم اشک ریختیم؛ هم برای رابطهی به اون قشنگی و هم برای دردهایی که از هم داشتیم.
اما دیگه با هم حرفش رو نزدیم و نفهمیدیم دلمون برای هم تنگ میشه که همو میبینیم یا این که مجبوریم همو ببینیم یا این که داریم تحمل میکنیم.
هر دفعه هم تقصیر کار یکی بود؛ یک بار همسرها، یکبار بچهها، یکبار تفاوتها... یکبار خودمون... شده بودیم هیولای هم...
اونو نمیدونم؛ اما من با دیدنش، مخصوصا وقتی دور از جمع بودیم دلم براش ضعف میرفت، چند باری هم حالیش کردم... دلم تنگ میشد... گریه میکردم.. دلم میخواستش...
اما هیچوقت نفهمیدم اون چه حسی داره، عذاب میکشه، میخواد منو پاک کنه و من خودمو بهش تحمیل میکنم. یا این که اونم دلش برای اون روزها تنگ میشه...
حرفهاشم جسته گریخته از این و اون شنیدم... اما هیچوقت نفهمیدم چشه، شاید هم فهمیدم... نمیدونم.
خلاصه این دوستی هم قطع شد... یا من اسمش رو میذارم قطع شدن.. یا شاید من اشتباه میکنم.
خلاصه آخرش نفهمیدم چی شد.
حرفامون عین هم شده بود و هیچکس هم کمک نمیکرد؛ هر کی حرف میزد بدتر میشد، اصلا شاید بهتر بود همه خفه شن!
خلاصه اون دوستی هم تموم شد.
حالا الان اون آدمک توی آینه وایساده کنارم و میگه خوب که چی این همه حرف زدی؟ حالا همه دلت رو توی دوستیهای درب و داغونت ریختی بیرون که چی بشه؟ دلت خنک شد؟ خوبه یک عده آدم بیان بگن آخی نازی یا مثلا بگن بابا تو دیگه چرا؟ یا این که مزه میده بیان بزنن تو پر و بالت؟ یا بگن تو خوبی؟ یا بقیه بدن؟
لامذهب از کنار دستم هم کنار نمیره... کارش فقط یک دکمهی پابلیشه و خلاص.
اما سوال من هنوز مونده؟ دوری توی دوستی بهتره یا نزدیکی؟
هرچند اگر زمان برگرده عقب یا من جایی باشم که این دوستهای قدیمی هستند حتما بازم میرم سراغشون و سعی میکنم از اول شروع کنم... حتی اگه شده دنبالشون بدوم، حتی اگه علی بگه در شانت نیست، حتی اگر خودم توی تاریکی اتاق گریه کنم از دستشون... اما بازم دنبالشون میدوم تا شاید بشه بازم از اول شروع کرد.
با این حال فکر نکنم من و این طرف توی آینه رو بشه با هم یکجا جمع کرد!
پرده ی آخر
۱۳۸۸ آذر ۵, پنجشنبه
پرده ای دیگر از احکام غیر قانونی: ۴ سال زندان برای عاطفه نبوی
عاطفه نبوی از دانشجویان بازداشت شده در راهپیمایی 25 خرداد، در تاریخ سوم آذر ماه به اتهام محاربه و همکاری با سازمان مجاهدین خلق به 4 سال حبس تعزیری محکوم شد. او که در کنکور کارشناسی ارشد امسال، ستاره دار و از ادامه تحصیل محروم شده است در تظاهرات میلیونی 25 خرداد به همراه پسر عموی خود ضیاء الدین نبوی، سخنگوی شورای دفاع از حق تحصیل، و تعدادی دیگر از دوستانش بازداشت و به بند 209 زندان اوین منتقل شد.
بهانه های دادگاه برای صدور حکم
آنچه از سوی قاضی دادگاه به عنوان دلیل این حکم ذکر شده است فعالیتهای عموی عاطفه در خارج از کشور و نیات خانوادگی است نه شخص او.
دادگاه تفهیم اتهام او که قرار بود در تاریخ 14 آذر ماه برگزار شود در بیستم آبان ماه تشکیل شد
به گزارش سایت کمیته ی گزارشگران حقوق بشر، عاطفه در رابطه با برگزاری آن دادگاه می گوید:
" به نظر می آمد، قاضی که می بایست اصل بی طرفی را در دادگاه رعایت کند، کاملا با موضع گیری به پرونده من نگاه می کرد. او چند بار در دادگاه اشاره کرد که بازجوی پرونده برای تو از 5 سال حبس تا اعدام را تقاضا کرده است. اما بعد با تمسخر می گفت که حالا ما اعدامت نمی کنیم.
من به قاضی گفتم، نمی توانم به نتیجه این دادگاه خوشبین باشم وقتی شما این گونه در برابر من موضع گیری می کنید. با این حال،او از من پرسید که در برابر تهدیدش به صدور حکم اعدام،ترسیده ام یا نه؟ من هم در جواب گفتم که واضح است که می ترسم اما دیگر به این خشونت های کلامی شما و بازجویان،عادت کرده ام. که قاضی در جواب من گفت شوخی کردم، اعدامت نمی کنیم. و من از او پرسیدم آقای قاضی، آیا کسی تا به حال در مورد حکم اعدام با شما شوخی کرده است؟
عاطفه در ادامه می گوید: دادگاه در حالی مرا به اتهام محاربه محاکمه می کرد که هیچ مدرکی دال بر اثبات این اتهام در پرونده من وجود ندارد،اما قاضی می گفت جرم تو به دلیل سوابق فامیلی ات محرز است و ما به مدارک پرونده حکم نمی دهیم،بلکه نیات شما را می شناسیم و به نیت تو حکم می دهیم!"
وکیل عاطفه، بازداشت را غیرقانونی می داند
وکیل عاطفه نبوی،نسرین ستوده بعد از آن دادگاه درخواست صدور حکم برائت برای موکلش را به دادگاه ارائه کرده است.
او معتقد است که بازداشت موکلش غیرقانونی ست:
"تنها مورد اتهامی در پرونده موکلم که دادگاه میتواند آن را مبنای صدور حکم قرار دهد، شرکت در راهپیمایی 25 خرداد است که در آن راهپیمایی حدود چهارمیلیون نفر شرکت کردهاند، ضمن اینکه طبق اصل 27 قانون اساسی این راهپیمایی غیرقانونی نبوده است
بنابراین بازداشت عاطفه نبوی مصداق یک بازداشت غیرقانونی است، چرا که وی به مدت حدود 5 ماه است که در زندان نگهداری میشود درحالی که برای وی قرار بازداشت صادر نشده. در پرونده عاطفه نبوی، نکته مشخص این است که تمام بازجوییهای وی و اساسا اتهامی که به او وارد شده، به دلیل نسبتهای فامیلیاش بوده است. یعنی بیشتر سوالهای بازجویی در مورد فعالیت های عموی عاطفه در خارج از کشور بوده، ضمن اینکه عاطفه هیچ اعترافی در پرونده نداشته است و محاکمه فرد و نسبت دادن اتهامی به او تنها بر مبنای نسبتهای فامیلی، با اصل شخصی بودن جرم و مجازات که در قوانین تمام کشورهای دنیا وجود دارد، در تناقض است"
روایت یک وبلاگ نویس از آنچه بر عاطفه گذشت
شیوا نظرآهاری که دوره بازداشتش همزمان با نبوی بوده است در وبلاگ خود نحوه بازجویی و رفتار غیر اخلاقی بازجو با او و عاطفه را این گونه شرح داده است:
"شنیدهام كه پیش از انتقالت به 209، برخوردهای خوبی با تو صورت نگرفته..من معترضم و میخواهم اینجا، به اینهایی كه ادعا دارند، رفتار و اخلاقشان اسلامی است و قانونی ، ثابت كنم كه چنین نبوده. بازجو از نامه كروبی میگوید و ادعایش در مورد تجاوز به بازداشتیها. میپرسد كه من باور می كنم؟
من جواب میدهم كه مطمئنم حقیقت دارد و بعد بحثمان بالا میگیرد و من در این میان از رفتارهای بد انجام شده با تو میگویم. بدون اینكه نامت را بیاورم.
من هی مقاومت میكنم برای نگفتن اسمت..اما انگار گول میخورم، بالاخره من هم اعتماد میكنم به آقای بازجو.. و وقتی نامت را میگویم، او باز قول میدهد كه هر وقت من بخواهم، از تو به خاطر این مساله تحقیق میكنند.
اما هنوز دقایقی نگذشته. من رو به دیوار نشستهام و دارم برگههای بازجویی را سیاه میكنم.
بازجو با لحن فریادگونهاش، حرف میزند كه الان عاطفه نبوی اینجاست. می تونی برگردی ببینیش. من برمیگردم، تو را میبینم كه پشت سر من ایستادهای و احتمالا شوكه شدهای از این برخوردها
داد میزند، بگو كه چه ادعایی كردهای.
من آرام و با جملاتی شمرده میگویم:" عاطفه جان من شنیدهام ....... " حرفم كه تمام شد، تو میگویی:" نه، نه، اصلا اینجوری نبوده.."صدایت به نظرم میلرزد. فضای بدی است. من روی صندلی نشستهام.
مرد داد میزند كه حالا باید از خانم نظرآهاری شكایت كنی به خاطر این اتهامی كه به تو و وزارت اطلاعات زده است
صدای تو را میشنوم كه میگویی، من شكایتی ندارم از این خانم( یعنی من).. و آن مرد كه بعدا فهمیدم، "سید" صدایش میزنند. - از بازجوهای تیم نفاق است به قول خودشان و آدم كثیفی است كه در كتك زدن و برخوردهای وحشیانه با زندانیان سیاسی، درنگ نمیكند- هی سر تو داد میزند كه باید شكایت كنی علیه او، باید بنویسی و تو هی میگویی كه نمینویسم".
... و حکایت همچنان باقی ست
در تظاهرات 25 خرداد که از نظر حقوقدانان، غیرقانونی نبوده است میلیونها معترض شرکت کرده اند و اگر وجهه قانونی احکام صادره را بپذیریم امروز باید برای همه آن ها حکم حبس می دادند.
خبرها حاکی از آن است که فعالان جنبش زنان و حقوق بشر در فکر ایجاد کمپین برای اعتراض به حکم صادره اند تا حکم عاطفه در میان ترافیک احکام غیرقانونی و کینه توزانه حاکمیت گم نشود و مسئولان خشمگین بدانند که تلاش آنها برای تبدیل ایران به یک سیاهچال مخوف بزرگ بی فایده است.
آنها در تلاشند تا داد این بیداد را به گوش جهانیان برسانند و اجازه ندهند دختر 27 ساله ایرانی جشن 31 سالگی خود را پشت میله های زندان برگزار کند و ساعت ها را یکی پس از دیگری به بیهودگی ذهنی بگذراند همانگونه که او در نامه مهر ماه خود از زندان اوین نوشته است:
"... اینجا احساساتت ملغمه ای ازتضادهاست و تو گویی آونگی هستی که در رفت و برگشت بی پایان خود، شب را به روز پیوند می دهی و آنچه بیش از همه آزارت می دهد، اینهمه بیهودگی است، چیزی برای اعتراف کردن نیست، اینگونه بیهوده به " بودن" ات حتی شک می کنی ولی عیب اینجاست که آنان همچنان بر این بیهوده بودنت در اینجا پای می فشارند.
... گریزی نیست، بدن میل به بیداری دارد، هرچند ذهن پس می زند و روزت آغاز می شود و به کندی چاقویی کند از رگ و پی ات می گذرد و زمانی که به پایان می رسد، انگار هیچ وقت نبوده! مانند چاه سیاهی که هر چه دست می سایی، پیش می روی و مردمک ها را گشاد می کنی که هیچ نمی بینی و ناگاه در چاه دیگر فرو می غلطی و شب زندان فرا می رسد، شب ها بارت سبک تر است و گویی باری را که از آغاز روز بر دوش گرفتی بر زمین می نهی و فراموشی خواب، ترا می رباید...".
+
لینک در جرس
۱۳۸۸ آبان ۱۵, جمعه
عاشقانه ای نرم یا تب گویه؟
وقتی گردونهدار، گردونهی خورشیدش رو پس میگیره و دامن شب بر ساعتهای بیقراری من پهن میکنه و توپهای ستارهایش رو مثل نقل ریختن روی سر عروس حوالهی دامن شب و دل من میکنه، صدای خندههای تو و چشمان همیشه نمدارت و آغوش همیشه گرمته که منو توی خودشون گم میکنند.
همون موقعهاست که نرم غلت میزنم تا صدای شب بیداریهام خواب ناز رو از چشمهای قهوهای و مهربونت ندزده...
نگاهت میکنم، صورتم رو نزدیک نفسهایت میبرم تا سرمای شبهای پائیز رو باهاش گرم کنم... دست میکشم روی پوست آفتاب سوختهات تا بتونم آتیش دلم رو خاموش کنم... نوازشت میکنم تا دستهایی که میگی معجزه میکنه کابوسهای نابهنگامت رو دور کنه... همون موقعهاست که چشم باز میکنی و آروم نگاهم میکنی، از عمق خواب بهم لبخند میزنی...
و باز هم من گم میشم...
در شوری کودکانه و عشقی که هنوز هم شعلههاش تن و روحمو میسوزونه...
مرور میکنم؛ خاطرات شیرین و تلخ، دربدریها، آوارگی توی وطن رو... آوارگیهای عاطفی رو... بودنها و نبودنها رو... وقتی به خودم میام میبینم همهی گذشتهی من شروعش با توئه... آخرین لحظههاش هم با توئه...
آروم میگیرم... یادم رو میسپرم دست "یادم" یادی که به قول حسین پناهی "همه چیز از یاد آدم میره الا یادش که همیشه باهاشه" تا منو با خودش ببره... عاشقانه شروع میشه.... طوفانی میشه... آروم میشه... موج میگیره... غبار میگیره... و یک "هو" ی عاشقانه دوباره آرومش میکنه...
نگاهت میکنم، هنوز هم خوابی... من از سفر برمیگردم... سفر چند دقیقهای به عمق ماهها و سالها و تو هنوز هم خوابی و پاهات رو توی دلت جمع کردی و مثل همیشه نصف بیشتر تخت رو از آن خودت کردی، این بار منم که لبخند میزنم، پیشونیات رو میبوسم، دستم رو حلقه میکنم دورت و آروم چشمامو میبندم... چند ثانیه بعد بازشون میکنم... تا آخرین "یاد" امشب رو هم از آن خودم کنم... میخوابم تا بازهم صبح با دیدن چشمهای تو بیدار بشم.
میشه خدا این شبها رو از عاشق نگیره؟
۱۳۸۸ آبان ۴, دوشنبه
هنگامه ی زندگی
در لابهلايى كاغذهاي دنياي مجازي به دنبال هنگامه شهیدی مى گردم!
سپیدروى جنبش اصلاحات و جنبش زنان، روزنامهنگار و مشاور امور بانوان ستاد مهدى کروبى، بیش از نود روز است که زندانی سیاهچال کینهتوزان و بر اساس اطلاعات منتشر شده، در چنگال زنانی اسیر است که زندگی خود را وقف بازکردن چشمان امثال آنها کرده تا شاید جز تاریکی سلولها، روشنایی خدا را هم ببینند.
شهیدی تحصیلات خود را در رشتهی "سیاست خارجی و دیپلماسی" گذرانده و هم اینک دانشجوی رشتهی دکترا در دانشگاه SOAS لندن است.
او در آخرین یادداشت خود در روز هشتم تیرماه یعنی یک روز قبل از بازداشت غیرقانونیاش در جواب اخبار دروغ روزنامهی کیهان مینویسد: "روزی که از شبکه فارسی بیبیسی صدای من پخش شد، اوضاع و نحوه برخورد ماموران و افراد لباس شخصی با مردم معترض به نتیجه انتخابات، بهقدری نامناسب و تألمبرانگیز بود که احساسات هر ناظری را جریحهدار میکرد؛ بنده نیز به عنوان یک بانوی محجبه ایرانی که فقط ناظر عبوری صحنه بودم از ضرب و شتم بینصیب نماندم. تعداد معترضان به نتیجه انتخابات، حضور جمعیت میلیونی در حد فاصل میدان انقلاب تا آزادی در روز دوشنبه به خوبی گویای صحت ادعای مطرح شده میباشد؛ ضمن این که مستندات و فیلمهای موجود هم بر صدق این سخن دلالت دارد."
اما با اين توضيحات، خشم حكومت كيهانى فرو نمينشيند! پس از بازداشت، تحت بازجویی قرار می گیرد تا نخست به جرم زن بودن، به روابط غیر اخلاقی اعتراف کند اما وقتی بازجویان راه بهجایی نمیبرند با اطلاع از ناراحتیهای قلبی شهیدی او را مورد شکنجه قرار میدهند؛ از ضرب و شتم گرفته تا ابلاغ حکم دروغین اعدام و انداختن طناب به گردن او.
بنا به اظهارات مادر هنگامه، در ملاقاتی که بین او و خانوادهاش صورت مىگيرد او خودش را مثل یک پرنده به قفس میزند و به در و دیوار و شیشههای کابین میکوبد و فریاد میزند که به همه بگویید مرا به شدت تحت فشار گذاشتهاند.
تا نوبت به روايت شیوا نظرآهاری مىرسد. او بعد از آزادی از اوين، حكايتى تلخ از شکنجهی زندانیان، حتى با ابزار "محروميت از دستشویی" دارد که در آنجا نشان میدهد روح مقاوم هنگامه با همهی تاریکیهای آن زندان سرد و پر از کینه، سرشار از شجاعت مطالبهى"حقّ زندگى" ست:"...يك زندانی میگوید: ما اینجا به عنوان زندانی حقوقی داریم و... زن نگهبان، فریاد میزند که خفه شو، صداتو بیار پایین... هیس! دعوا بالا میگیرد و فریادها و توهینهای نگهبان میپیچد در سکوت راهرو، ما در سلولهای دیگر گوشهایمان را چسباندهایم به دریچههای سلول، صدا از سلول 14 می آید و من حدس میزنم که هنگامه باشد. زندانبان میگوید: میبرمت جایی که صداتو کسی نشنوه ... هنگامه میگوید: هر کاری دلت میخواد بکن، ببینم چیکار میتونی بکنی... و بعد او را کشان کشان جای دیگری میبرد، در بسته میشود و ما میفهمیم که هنگامه را برده است سلول انفرادی".
انگار داستانهای تلخ آنچه در پشت دیوارهای اوین با آجرهایی که از خشت نفرت پخته شدهاند پایانی ندارد و البته که این نوشتهها هیچگاه نمیتوانند عمق فاجعههای انسانی را به نگارش در آورند.
فاجعهای که دل مادران اسرا و شهدا را به آه نفرین میلرزاند و عجب از قدرتی که ترسی از دلهای شکسته ندارد.
مادر هنگامه شهیدی که این روزها رگهای قلبش به علت فشار روحی از دستگیری دخترش بسته شدهاند حاضر نشده تا تن خود را قبل از آزادی هنگامه به تیغ جراحی بسپارد! او آرامش تن را در آرامش روح خود و بازگشت هنگامه میبیند و در روز تولد فرزندش از پشت میلهها برایش "تولدت مبارک" میخواند و در خیال خود همراه او شمعهای کیک تولدش را فوت میكند.
موسسین این نظام هرگز به خواب خود هم نمیدیدند که خانواده ی شهدای جنگ 8 ساله، روزهای عمر خود را پشت دیوارهای زندانها و بازداشتگاهها بگذرانند و آرزوی دیدار عزیزانشان را با چشمانی اشکآلود و دلهایی شکسته راهی کاغذهایی سرد کنند تا شاید معجزهآسا به گوش فرزندان انقلاب برسد.
اين صداى مادر هنگامه است!
مي شنوند آيا بزرگترهاي اوين؟:" برادرانم كه شهيد شدند من ضجه نزدم. خم به ابرو نياوردم. كه جنگ و مبارزه و دفاع از وطن بود. اما مگر الان وقت جنگ است كه دخترم را در حبس كردهاند و مادرش را از او بيخبر گذاشتهاند؟ نميتوانم اين روزها به مدرسه بروم. زبان گفتن ندارم. چه بايد بگويم به بچههايي كه قرار است فردا را بسازند. من درس مقاومت را از مادرم آموختم و آزادگي را از برادران شهيدم ياد گرفتم و در تو به تمامي به يادگار گذاشتم. اما اكنون نميدانم كه به بچههاي امروز كه آيندهساز فردا هستند چه بگويم. هنگامه عزيز، من اين روزها خانه نيستم. مدرسه نيستم. بيرون نيستم. دور نيستم. نزديكم. پشت ديوار اوين. ناله كه ميكني، تنم ميلرزد. خدا خدا كه ميكني، به دلم ميافتد كه حالت خوب نيست... پيامت را به خدا برسان كه فريادرس بيكسان است..."
هنگامه، این روزهای پر التهاب را پشت میلههای زندان میگذراند و با شجاعتی که از مادر خود به امانت دارد رمز به دست آوردن آزادی را در مبارزه همیشگی و تحت هر شرایطی می داند و حاکمان متوهم را بازیچهی شهامت خود کرده است.
وقت اثبات "زنده بودن"، اگر در برابر آنها كه نجات خود را در مرگ تو و آرمانهايت ميبيند كم بياورى باختهاى! هزار چشم بيدار، به چشمهاى بيخواب هنگامهها اميد حيات بستهاند و "يك هنگامه"، خوب مى داند كه حالا -و دقيقا حالا- وقت اثبات زندگى ست.
+لینک در جرس
۱۳۸۸ آبان ۱, جمعه
اعدام یک زن در دادگاهی مردانه
با توجه به تمام پیگیریهایی که توسط وکیل وی خانم مینا جعفری برای اثبات جنون بعد از زایمان و گرفتن رضایت از ولی دم صورت گرفت بازهم دادگاه رای به سلامت عقلی وی داد و مدعی العموم، شاکی شد تا بازهم اعدامی دیگر انجام شود و پرونده ای دیگر پر از سوال و ابهام، بدون رسیدن به پاسخهای عادلانه و حقوقی بسته شود.
زنان بر دو دسته اند: زنانی که طعم مادری را چشیدهاند و می دانند فرزند پارهی تن آدمیست و از خراشیدن دستش نیز ساعتها به درگاه خدا دعا میکنند و زنانی که در آرزوی مادری به سر میبرند و باز هم به درگاه خدا ملتمسانه آرزوی برآورده نشدهشان را فریاد می زنند.
زن حس مادری را موهبتی از جانب خداوند میداند و برای باروری ثمرهی وجودش هرکاری حاضر است انجام بدهد.
هر زنی معترف است که کشتن فرزند به دست مادرش جز از جنون بر نمیآید و درک این مطلب تنها از عهدهی زنان بر میآید نه حاکمانی که همهی مقولات جهان را مردانه میبینند و درکی از جهانبینی زنانه ندارند.
این روزها پیدا کردن لیست اعدامیها نیاز به جستوجو ندارد و به راحتی میتوان با یک نگاه گذرا به سایتها و اخبار، هفتهای چند نفر را بر چوبهی دار تجسم کرد؛ اعدام دلاراها, بهنودها و سهیلاها کارنامهی حکومتیست که ادعای اسلامی بودنش میشود و علی(ع) را سرلوحهی اقدامات خود میداند.
همان علی که نگران اثبات گناه در حق زنی بود که به جرم زنا و بارداری نامشروع برای مجازات پیش او میاوردند و براي اثبات نشدن آن تلاش می کرد!
یکبار دیگر این بخش از دادگاه را (به نقل از روزنامه اعتماد سوم مرداد 86) مروز کنید: "قاضی: چرا از خانه فرار کردي؟ سهیلا: 15 ساله بودم که عاشق شدم و به پيشنهاد پسر مورد علاقه ام از خانه فرار کردم. من 4 سال با او و همراه خانوادهاش در کشور آذربايجان زندگي کردم، اما يک روز او را در يک تصادف از دست دادم و بعد از مدتي مجبور به ترک آن خانواده شدم و به ايران برگشتم. من هيچ کس را در اين دنيا نداشتم، جايي براي ماندن هم نداشتم و در خيابان پرسه مي زدم که پسر جواني مرا به خانهاش برد، من فکر ميکردم فقط او در خانه است اما درخانه هفت نفري به من حمله کردند. بعد از يک سال تصميم گرفتم ديگر تنفروشي نکنم، اما آقاي قاضي ميدانيد تحمل سرماي زمستان در دي ماه و در خيابان يعني چه؟ در آن سرما در خيابانها پرسه ميزدم و تا مغز استخوان ميلرزيدم.
شما اين چيزها را ميدانيد؟ در آن مدت دچارسختترين بيماريها شدم و باز بيپناه بودم و مجبور شدم به خواستههاي کثيف مردان نه به ميل باطني بلکه به اجبار تن دهم.
ديگر از من که درحال حاضر 28 ساله هستم چه باقي مانده، ميدانيد چقدر به من الکل و مشروب خوراندند تا بتوانم رفتارهاي وحشيانهشان را تحمل کنم؟ مي دانيد چقدر سيگار کشيدم تا در قالب دود عصبانيتم را بيرون بريزم؟چرا در آن زمان کسي مرا نميديد؟
قاضی: از کي فهميدي اشتباه کردي و چرا به سمت خانوادهات نرفتي؟
سهیلا: از 20 سالگي ميخواستم از اين کاردست بکشم، اما نشد البته قبل از اينکه از خانه فرار کنم پدرم که يک سارق و بيمار جنسي بود فوت شد. پدرم سه زن داشت اما با زنان ديگر نيز رابطه داشت و من اين صحنهها را از زماني که کودک بودم، ميديدم. پدرم به آنها پول مي داد و ميرفتند. او هميشه ميگفت نفرين اين زنها و خانواده آنها پشت سر من است. پس بعد از مرگم تو اين کار را بکن تا من بخشوده شوم.
البته به خاطر حرف پدرم نبود و بعد از يک سال يعني 8 سال پيش به بهزيستي مراجعه کردم ولي مرا بعد از مدتي بيرون انداختند. تمام وجودم نفرت بود، هيچ کس به من محبت نکرد، همه از من سوءاستفاده کردند و من هم بچهام را کشتم، ميخواستم بدانم جان انسان از کجاي بدنش بيرون ميزند، ميخواستم شهامت و جسارت قتل را پيدا کنم تا بتوانم انتقام بگيرم."
شاید اگر دادگاهی زنانه داشتیم میتوانست درک کند که سهیلا سزاوار کیفرخواست نیست بلکه جامعهی بیمار ماست که مستحق محاکمه و درمان است و عادلانه نیست که سهیلا به جای همهی نابه سامانیهای ناشی از فقر و فساد و تبعیض، تاوان پس دهد.
هرچه بیشتر در جامعهی امروز ایران مثلا اسلامی نگاه میکنیم بیشتر به عقدههای موجود پی میبریم و بیشتر شاهد جو "مرد سالار" حاکم میشویم؛ فضائی که در آن "زن" موجودی بیپناه و ناقصالعقل خوانده میشود و برای تکامل خود باید مردی داشته باشد تا برای او تصمیم بگیرند؛ از حکم زندگی تا حکم مرگ!
آنهم به دست قاضیانی که در صدور حکم فرقی میان شیشه و چاقو نمیبینند؛ درست مثل رومیان باستانی که برای تفریح، انسانها را با دست خالی به میدان مبارزه با شیرها میکشاندند.
سهیلا قدیری مادری که فرزندش را با دستان خود کشت تا ببیند جان انسان از کجای بدنش خارج میشود بلکه بتواند انتقام مردهایی که در طول فرار از منزلش تا رسیدن به خانهای امن را بگیرد به سلامت عقل متهم شد اما کسانی که به اعتراض به این حکم نامشروع به فریاد درآمدند متهماند به نقصان عقل!
عادلانه است نه؟!
کافی بود برای قاضی، دادگاه داستان سهیلا و تجاوزهای حتی گروهی که به این زن شده بود را از اول میخواندند و او چشمانش را میبست و به جای سهیلا دختر یا همسرش را بر روی صندلی اتهام میدید شاید آن وقت میتوانست بفهمد مادری که فرزندش را با چاقوی میوهخوری میکشد مسلما دچار جنون شده است تا به این راحتی وضوی نماز خود را با خون یک مادر نگیرد.
+ لینک در کانون زنان
۱۳۸۸ مهر ۲۵, شنبه
از آزادی چی می خوام؟
امشبم توی یکی از همین شبهای تنهایی حس نوشتن اومد و خواستم از توقعاتم از آزادی بنویسم.
با این که مطمئنم این روزها طعم آزادی رو بیشتر از هموطنانم توی ایران میچشم و زندگی میکنم.
اما برای یک آدم هیچجا خاک خودش نمیشه مخصوصا وقتی خودش رو تو خاک دیگهای پیدا کرده باشه.
توقعاتم از آزادی زیادتر از اونیه که بشه مثل بعضی از دوستان در موردش فکر کرد و اونو توی پارکهای تهران بین دختر و پسرها پیدا کرد (اشاره به کامنت دو پست قبل از این که امیدوارم جواب سوالاتش رو توی این پست بخونه و بتونه به یک ایرانی با عقاید متفاوت احترام بگذارد).
دلم میخواست اول از همه طعم آزادی رو که میگم توی خاک خودم میچشیدم و بدون حسرت از دور به گربهی پر بغض این روزها خیره نمیشدم.
دلم میخواست صبحها که از خواب بیدار میشدم روزنامهای که دوست داشتم رو میخوندم؛ صفحههایی که پر بود از گزارشها و اخبار کاملا حرفهای و بیطرف تا نتیجه رو به خوردم نده و به شعورم توهین نکنه.
دلم میخواست میتونستم با خیال راحت بچهام رو به مدرسهای بفرستم که ترس و نگرانی از آموزشهای مذهبی فرسوده و دور از روح دین, در مدارس نداشته باشم.
دلم میخواست خیالم از بابت پسرم راحت بود و میدونستم چیزی بهش دیکته نمیشه و تو مدرسه فقط یاد میگیره و زمان پاسخگویی خودشه که "تصمیم" میگیره.. دلم میخواست تصمیمگیری توی فرهنگمون بیشتر از "تصمیم کبری" بود و به کلاسهای بالاتر هم میرفت.
دلم میخواست وقتی به عنوان یک زن, وارد یک اداره، محیط کاری یا حتی مغازه میشم قبل از این که به من به عنوان یک "تن زنانه" نگاه بشه منو به چشم یک انسان ببینند و بهم احترام بگذارند.
دلم میخواست میتونستم به راحتی نارضایتی خودم رو ابراز کنم و سرکوب نشم... یادمه دبیرستانی که بودم فقط به این دلیل که دوست صمیمیام "بهائی"بود کلاسهامون رو عوض کردند و من توی حیاط اعتصاب راه انداخته بودم!
آخرش هم یک هفته از مدرسه اخراج شدم و تنها دلیل پذیرش دوبارهام سطح نمراتم بود برای حفظ آبروی مدرسه!
برای همین دلم میخواست مذهب و عقیدهی هرکسی مال خونهاش بود و توی خیابون همه آدم بودیم... مثل هم... برابر با هم.
دلم میخواست وقتی توی خیابون راه میرم کسی بهم اهانت نکنه، کسی جرات نکنه با الفاظ رکیک باهام حرف بزنه و حتی اگر هم این اتفاق میافتاد کسی صدایش در میومد...
دلم میخواست پلیس توی خیابونها (یا کمیتهی قدیم) به جای این که این همه به فکر تارهای موی من باشه و تنگی یا گشادی مانتوم، کوتاهی یا بلندیش, یک کم احترام رو فرهنگ سازی میکرد که اگر من از دست یک مزاحم بهش شکایت میکنم به حالت تمسخر بهم نگاه نکنه و به جاش به من تشر نزنه که "خانم روسریت رو بکش جلوتر".
دلم میخواست هر آهنگی میخوام گوش بدم, با صدای بلند, بدون ترس از آهن ربای آقای پلیسی که به جای این که شبهای خواب ما به دنبال دزدهای قصهها باشه, داره نوارهای موسیقی رو پاک میکنه؛ یعنی روح زندگی رو از بین میبره.
دلم میخواست سر ساعت 1 به زور و برای ترفیع نمیرفتم برای نماز ...
دلم میخواست آزادی اونقدری بود که اگر ماه رمضان شده و یک نفر توی خیابون داره ساندویچ میخوره مجازات نشه...
دلم میخواست تبعیدی نبودم...
دلم میخواست به خاطر فکر و عقیدهام و خواستههایم که حق هر شهروندی هست مجبور نبودم شبی مثل امشب که آخرین شب حضور خانوادهام پیشمه تو فکر ثبت خاطرههام باشم تا چهرهى پدر و مادرم رو حفظ کنم...
دلم میخواست مادرم به جز تلویزیون غصبی ایران و روزنامههای باقی مونده که همه مثل هم مینویسند (انگار کاربن زیرشونه) یک کم از دنیا مطلع بود و فقط به خاطر وظیفهی شرعی نمیرفت به ا.ن رای بده، میدونست توی دنیا هم (نه فقط اطراف خوذش) چه خبره و بهم نمیگفت: نوشته هاتو به اسم مستعار بنویس.
دلم میخواست توی وطنم وقتی اینترنت میگرفتم و میخواستم یک صفحه باز کنم یک ساعت علاف نمیشدم و وقت ارزش داشت.
دلم میخواست حق فکر کردن داشتم، حق نوشتن، حق فریاد زدن، حق گریه کردن، حق خندیدن، حق مطالعه کردن، حق راه رفتن، حق ایستادن، حق زندگی کردن.
********
به رسم همه ی بازی ها باید یک عده رو هم دعوت کنم... منم از همسرم علی مهتدی, استادم محمدجواد اکبرین, دوست غربت نشینم مسیح علی نژاد, قلمرو سعدی, زیتون, عطیه وحیدمنش, شراره, کیمیا و هرکس که این پست رو میخونه میخوام که چند خطی به رسم دل بنویسه...

