۱۳۸۸ اسفند ۲۸, جمعه
مترو و حقوق بشر
۱۳۸۸ اسفند ۱۹, چهارشنبه
هذیون
۱۳۸۸ اسفند ۱۸, سهشنبه
کتاب پوسیده و عطر نرگس
اما آینه حقیقت را بیرحمانه بر صورتم میکوبد.
۱۳۸۸ بهمن ۲۴, شنبه
شعر و پدر
۱۳۸۸ دی ۱۷, پنجشنبه
میمون
۱۳۸۸ آذر ۲۹, یکشنبه
ای آرزوی آرزو، این پرده را بردار از او
هنوز مراسم تدفین شروع نشده و مراسم هفتمش عاشوراست؛ عاشورایی در خور او، عاشورایی حسینی.
نمیدونم این شب کی به عمق سیاهیش میرسه، فقط میدونم کی شروع شد... منتظری هم بودنش و هم رفتنش راه را هموارتر کرد و میکنه.
۱۳۸۸ آذر ۲۳, دوشنبه
جدالهای من و آدمک
اگر هم هیچ کدوم نشد بهتره ساکت شه و تو خودش بریزه و غمباد بگیره، بعد یک مرض لاعلاج بگیره و همه بریزن دورش بگن: حرف بزن، اگه نمیخوای بنویس، نشد کنایه بزن، خوب یک مثال بزن طرف بگیره قضیه رو...
آخرش طرف اگر از مرضش نمیره از دست بقیه میمیره.
حالا هم بیخیال آدمک توی آینه که هی میگه نگو و ننویس میشم و یا کنایه میزنم یا استعاره بهکار میبرم؛ برداشت هم برای عموم آزاده.
بچهتر که بودم یک دوست داشتم که از 365 روز، 366 روز کبیسهاش رو با هم قهر بودیم، اما از شانسمون هرجا میرفتیم با هم بودیم؛ از زمین بازی بگیر تا مدرسه و کلاس تندخوانی و امتحان مدرسهی تیزهوشان و میز اول!
اما بازهم با هم قهر بودیم؛ حتی وسط مسابقه هم به هم میپریدیم!! و در نتیجه اگه بازی رو میبردیم یک کم میخندیدیم تا قهر بعدی و اگه میباختیم که دیگه مدیر مسئول تیم هم میومد ده تا بالش میخورد تو سرش و برمیگشت.
بزرگتر که شدیم دیگه یکجا نبودیم، من ازدواج کردم و از ایران خارج شدم اونهم موند و درس خوند... من بعدا با بچه درسم رو ادامه دادم؛ تا این که تابستونها میرفتم ایران و یکبار همدیگه رو میدیدیم و سه بار تلفنی حرف میزدیم اما همه خیال میکردن 24 ساعته با هم هستیم. چرا؟ چون اون همه جا میگفت با آیدا هستم و میرفت پیش دوست پسرش، منهم هر مراسم و هر مهمونی که نمیخواستم بگم میگفتم با فلانی هستم و خودم رو راحت میکردم.
اما میدونید جالبیه ماجرا کجا بود؟
اونجا که یکبار هم با هم قهر نکردیم و یکبار هم از هم توقع نداشتیم و یکبار هم همدیگه رو به مسلخ نبردیم سر توقعاتمون... برای همین الان هم که هر از گاهی با هم حرف میزنیم فقط میخندیم و میگیم یادش به خیر... حوصلهی هم رو هم اگه نداشته باشیم تلفن، صفحهی چت یا حتی ایمیلهای هم رو هم ایگنور میکنیم؛ بدون این که یکی به اون یکی بگه کجا هستی و چرا بیاره.
همون موقعها که فکر میکردم بزرگ شدم و دیگه مامان شدم یک دوست دیگه پیدا کردم توی غربت که بیشتر از بقیه به هم نزدیک بودیم و میمردیم برای هم... 24 ساعت رو 25 ساعت میکردیم و بچههامون رو میانداختیم گل هم و خوش میگذروندیم... برای بار سوم مامان شد و 3 شب بیمارستان باهاش بودم... من ایران بودم و اون هوای علی رو داشت (همسر محترم)، خلاصه روی هرچی خواهر است رو کم کرده بودیم.
فکر کنم بیشتر از یکسال گذشت که توقعات سر بلند کردند؛ چرا با فلانی بیشتر هستی تا با من، چرا نمیای تنهایی خونهی ما. چرا وقتی میریم مهمونی بغل فلانی نشستی، چرا بچهات با فلانی بیشتر صمیمیه تا بچههای من... آخرش هم توی روی هم ایستادیم و هر کدوم حق به جانب بیخیال اون یکی شدیم، تا جاییکه وقتی جنگ شد توی هواپیما حتی جواب سلامم رو هم نداد و من دستم رو گذاشتم رو شونهاش و با گریه گفتم علی نیومد، من تنها دارم میرم. نگام کرد بدون حتی یک ذره آشنایی.
خلاصه که اون رابطه برای همیشه کات شد... نه این که من بچهی پیغمبر بودما... نه... مسلما هرکس حق رو به خودش میده همیشه.
بازم یک مدت گذشت و یک دوست دیگه.
آخه من همیشه یک دوست صمیمی میخوام وگرنه میمیرم از تنهایی
خلاصه همه چیز جور بود؛ هم بچهها، هم همسرها
خودمون هم خیلی بیشتر از اونی که رابطهی دو تا دوسته با هم پیش رفتیم.
اونقدری که فقط همو داشتیم و فقط با هم راضی میشدیم.
خلاصه نه توقعی، نه نگرانیای، نه دلخوریای، نه شکایتی... هیچی و هیچی.
هر بار هم که با هم مشکل پیدا میکردیم بعدش بیشتر و صمیمیتر میشدیم.
از یک رابطه هیچی کم نداشتیم؛ فقط هرچی بیشتر به هم نزدیک میشدیم میدیدیم که سلایقمون با هم فرق داره و این برامون اوایل قشنگ بود؛ چون مکمل هم شده بودیم.
دیگه دو تا خط موازی نبودیم که هیچوقت به هم نرسیم، شده بودیم دو تا خط که هی همو قطع میکردند و جاهای خالی همو پر میکردند.
اما این هم جواب نداد.
یک روزی که آخرش هم نفهمیدیم چند شنبه بود از خواب بیدار شدیم و دیدیم تحمل همدیگه رو نداریم؛ بازم همو دیدیم اما دور از هم اشک ریختیم؛ هم برای رابطهی به اون قشنگی و هم برای دردهایی که از هم داشتیم.
اما دیگه با هم حرفش رو نزدیم و نفهمیدیم دلمون برای هم تنگ میشه که همو میبینیم یا این که مجبوریم همو ببینیم یا این که داریم تحمل میکنیم.
هر دفعه هم تقصیر کار یکی بود؛ یک بار همسرها، یکبار بچهها، یکبار تفاوتها... یکبار خودمون... شده بودیم هیولای هم...
اونو نمیدونم؛ اما من با دیدنش، مخصوصا وقتی دور از جمع بودیم دلم براش ضعف میرفت، چند باری هم حالیش کردم... دلم تنگ میشد... گریه میکردم.. دلم میخواستش...
اما هیچوقت نفهمیدم اون چه حسی داره، عذاب میکشه، میخواد منو پاک کنه و من خودمو بهش تحمیل میکنم. یا این که اونم دلش برای اون روزها تنگ میشه...
حرفهاشم جسته گریخته از این و اون شنیدم... اما هیچوقت نفهمیدم چشه، شاید هم فهمیدم... نمیدونم.
خلاصه این دوستی هم قطع شد... یا من اسمش رو میذارم قطع شدن.. یا شاید من اشتباه میکنم.
خلاصه آخرش نفهمیدم چی شد.
حرفامون عین هم شده بود و هیچکس هم کمک نمیکرد؛ هر کی حرف میزد بدتر میشد، اصلا شاید بهتر بود همه خفه شن!
خلاصه اون دوستی هم تموم شد.
حالا الان اون آدمک توی آینه وایساده کنارم و میگه خوب که چی این همه حرف زدی؟ حالا همه دلت رو توی دوستیهای درب و داغونت ریختی بیرون که چی بشه؟ دلت خنک شد؟ خوبه یک عده آدم بیان بگن آخی نازی یا مثلا بگن بابا تو دیگه چرا؟ یا این که مزه میده بیان بزنن تو پر و بالت؟ یا بگن تو خوبی؟ یا بقیه بدن؟
لامذهب از کنار دستم هم کنار نمیره... کارش فقط یک دکمهی پابلیشه و خلاص.
اما سوال من هنوز مونده؟ دوری توی دوستی بهتره یا نزدیکی؟
هرچند اگر زمان برگرده عقب یا من جایی باشم که این دوستهای قدیمی هستند حتما بازم میرم سراغشون و سعی میکنم از اول شروع کنم... حتی اگه شده دنبالشون بدوم، حتی اگه علی بگه در شانت نیست، حتی اگر خودم توی تاریکی اتاق گریه کنم از دستشون... اما بازم دنبالشون میدوم تا شاید بشه بازم از اول شروع کرد.
با این حال فکر نکنم من و این طرف توی آینه رو بشه با هم یکجا جمع کرد!
پرده ی آخر
۱۳۸۸ آذر ۵, پنجشنبه
پرده ای دیگر از احکام غیر قانونی: ۴ سال زندان برای عاطفه نبوی
عاطفه نبوی از دانشجویان بازداشت شده در راهپیمایی 25 خرداد، در تاریخ سوم آذر ماه به اتهام محاربه و همکاری با سازمان مجاهدین خلق به 4 سال حبس تعزیری محکوم شد. او که در کنکور کارشناسی ارشد امسال، ستاره دار و از ادامه تحصیل محروم شده است در تظاهرات میلیونی 25 خرداد به همراه پسر عموی خود ضیاء الدین نبوی، سخنگوی شورای دفاع از حق تحصیل، و تعدادی دیگر از دوستانش بازداشت و به بند 209 زندان اوین منتقل شد.
بهانه های دادگاه برای صدور حکم
آنچه از سوی قاضی دادگاه به عنوان دلیل این حکم ذکر شده است فعالیتهای عموی عاطفه در خارج از کشور و نیات خانوادگی است نه شخص او.
دادگاه تفهیم اتهام او که قرار بود در تاریخ 14 آذر ماه برگزار شود در بیستم آبان ماه تشکیل شد
به گزارش سایت کمیته ی گزارشگران حقوق بشر، عاطفه در رابطه با برگزاری آن دادگاه می گوید:
" به نظر می آمد، قاضی که می بایست اصل بی طرفی را در دادگاه رعایت کند، کاملا با موضع گیری به پرونده من نگاه می کرد. او چند بار در دادگاه اشاره کرد که بازجوی پرونده برای تو از 5 سال حبس تا اعدام را تقاضا کرده است. اما بعد با تمسخر می گفت که حالا ما اعدامت نمی کنیم.
من به قاضی گفتم، نمی توانم به نتیجه این دادگاه خوشبین باشم وقتی شما این گونه در برابر من موضع گیری می کنید. با این حال،او از من پرسید که در برابر تهدیدش به صدور حکم اعدام،ترسیده ام یا نه؟ من هم در جواب گفتم که واضح است که می ترسم اما دیگر به این خشونت های کلامی شما و بازجویان،عادت کرده ام. که قاضی در جواب من گفت شوخی کردم، اعدامت نمی کنیم. و من از او پرسیدم آقای قاضی، آیا کسی تا به حال در مورد حکم اعدام با شما شوخی کرده است؟
عاطفه در ادامه می گوید: دادگاه در حالی مرا به اتهام محاربه محاکمه می کرد که هیچ مدرکی دال بر اثبات این اتهام در پرونده من وجود ندارد،اما قاضی می گفت جرم تو به دلیل سوابق فامیلی ات محرز است و ما به مدارک پرونده حکم نمی دهیم،بلکه نیات شما را می شناسیم و به نیت تو حکم می دهیم!"
وکیل عاطفه، بازداشت را غیرقانونی می داند
وکیل عاطفه نبوی،نسرین ستوده بعد از آن دادگاه درخواست صدور حکم برائت برای موکلش را به دادگاه ارائه کرده است.
او معتقد است که بازداشت موکلش غیرقانونی ست:
"تنها مورد اتهامی در پرونده موکلم که دادگاه میتواند آن را مبنای صدور حکم قرار دهد، شرکت در راهپیمایی 25 خرداد است که در آن راهپیمایی حدود چهارمیلیون نفر شرکت کردهاند، ضمن اینکه طبق اصل 27 قانون اساسی این راهپیمایی غیرقانونی نبوده است
بنابراین بازداشت عاطفه نبوی مصداق یک بازداشت غیرقانونی است، چرا که وی به مدت حدود 5 ماه است که در زندان نگهداری میشود درحالی که برای وی قرار بازداشت صادر نشده. در پرونده عاطفه نبوی، نکته مشخص این است که تمام بازجوییهای وی و اساسا اتهامی که به او وارد شده، به دلیل نسبتهای فامیلیاش بوده است. یعنی بیشتر سوالهای بازجویی در مورد فعالیت های عموی عاطفه در خارج از کشور بوده، ضمن اینکه عاطفه هیچ اعترافی در پرونده نداشته است و محاکمه فرد و نسبت دادن اتهامی به او تنها بر مبنای نسبتهای فامیلی، با اصل شخصی بودن جرم و مجازات که در قوانین تمام کشورهای دنیا وجود دارد، در تناقض است"
روایت یک وبلاگ نویس از آنچه بر عاطفه گذشت
شیوا نظرآهاری که دوره بازداشتش همزمان با نبوی بوده است در وبلاگ خود نحوه بازجویی و رفتار غیر اخلاقی بازجو با او و عاطفه را این گونه شرح داده است:
"شنیدهام كه پیش از انتقالت به 209، برخوردهای خوبی با تو صورت نگرفته..من معترضم و میخواهم اینجا، به اینهایی كه ادعا دارند، رفتار و اخلاقشان اسلامی است و قانونی ، ثابت كنم كه چنین نبوده. بازجو از نامه كروبی میگوید و ادعایش در مورد تجاوز به بازداشتیها. میپرسد كه من باور می كنم؟
من جواب میدهم كه مطمئنم حقیقت دارد و بعد بحثمان بالا میگیرد و من در این میان از رفتارهای بد انجام شده با تو میگویم. بدون اینكه نامت را بیاورم.
من هی مقاومت میكنم برای نگفتن اسمت..اما انگار گول میخورم، بالاخره من هم اعتماد میكنم به آقای بازجو.. و وقتی نامت را میگویم، او باز قول میدهد كه هر وقت من بخواهم، از تو به خاطر این مساله تحقیق میكنند.
اما هنوز دقایقی نگذشته. من رو به دیوار نشستهام و دارم برگههای بازجویی را سیاه میكنم.
بازجو با لحن فریادگونهاش، حرف میزند كه الان عاطفه نبوی اینجاست. می تونی برگردی ببینیش. من برمیگردم، تو را میبینم كه پشت سر من ایستادهای و احتمالا شوكه شدهای از این برخوردها
داد میزند، بگو كه چه ادعایی كردهای.
من آرام و با جملاتی شمرده میگویم:" عاطفه جان من شنیدهام ....... " حرفم كه تمام شد، تو میگویی:" نه، نه، اصلا اینجوری نبوده.."صدایت به نظرم میلرزد. فضای بدی است. من روی صندلی نشستهام.
مرد داد میزند كه حالا باید از خانم نظرآهاری شكایت كنی به خاطر این اتهامی كه به تو و وزارت اطلاعات زده است
صدای تو را میشنوم كه میگویی، من شكایتی ندارم از این خانم( یعنی من).. و آن مرد كه بعدا فهمیدم، "سید" صدایش میزنند. - از بازجوهای تیم نفاق است به قول خودشان و آدم كثیفی است كه در كتك زدن و برخوردهای وحشیانه با زندانیان سیاسی، درنگ نمیكند- هی سر تو داد میزند كه باید شكایت كنی علیه او، باید بنویسی و تو هی میگویی كه نمینویسم".
... و حکایت همچنان باقی ست
در تظاهرات 25 خرداد که از نظر حقوقدانان، غیرقانونی نبوده است میلیونها معترض شرکت کرده اند و اگر وجهه قانونی احکام صادره را بپذیریم امروز باید برای همه آن ها حکم حبس می دادند.
خبرها حاکی از آن است که فعالان جنبش زنان و حقوق بشر در فکر ایجاد کمپین برای اعتراض به حکم صادره اند تا حکم عاطفه در میان ترافیک احکام غیرقانونی و کینه توزانه حاکمیت گم نشود و مسئولان خشمگین بدانند که تلاش آنها برای تبدیل ایران به یک سیاهچال مخوف بزرگ بی فایده است.
آنها در تلاشند تا داد این بیداد را به گوش جهانیان برسانند و اجازه ندهند دختر 27 ساله ایرانی جشن 31 سالگی خود را پشت میله های زندان برگزار کند و ساعت ها را یکی پس از دیگری به بیهودگی ذهنی بگذراند همانگونه که او در نامه مهر ماه خود از زندان اوین نوشته است:
"... اینجا احساساتت ملغمه ای ازتضادهاست و تو گویی آونگی هستی که در رفت و برگشت بی پایان خود، شب را به روز پیوند می دهی و آنچه بیش از همه آزارت می دهد، اینهمه بیهودگی است، چیزی برای اعتراف کردن نیست، اینگونه بیهوده به " بودن" ات حتی شک می کنی ولی عیب اینجاست که آنان همچنان بر این بیهوده بودنت در اینجا پای می فشارند.
... گریزی نیست، بدن میل به بیداری دارد، هرچند ذهن پس می زند و روزت آغاز می شود و به کندی چاقویی کند از رگ و پی ات می گذرد و زمانی که به پایان می رسد، انگار هیچ وقت نبوده! مانند چاه سیاهی که هر چه دست می سایی، پیش می روی و مردمک ها را گشاد می کنی که هیچ نمی بینی و ناگاه در چاه دیگر فرو می غلطی و شب زندان فرا می رسد، شب ها بارت سبک تر است و گویی باری را که از آغاز روز بر دوش گرفتی بر زمین می نهی و فراموشی خواب، ترا می رباید...".
+
لینک در جرس

