بعضی آدمها بدون این که بدونند با همدیگه در یک جریان شنا
میکنند، وقتی هم که متوجه این هم جریانی میشوند بازهم از نو تعجب میکنند.
همیشه همسفری برام با محبوبه عباسقلیزاده پر بود از بحثهای شیرین، گریه و خنده و
یه عالمه خاطره. امشب هم از اون شبهای به یادموندنی شد.
این پست رو هم برعکس شروع میکنم؛ از شب تا صبح و کارگاه و
برنامه فردا
بعد از کارگاه امروز، خسته و در حالیکه شب گذشته فقط یکساعت
و نیم خوابیده بودم به اتاق برگشتم، از
ظهر که علی (همسر گرامی) خبر ورم دست محمد و بیمارستان رفتن رو بهم داد از شدت
نگرانی تو خودم بند نبودم و با این که قبل سفر نگرانی عجیبی داشتم باز هم قاطی
کردم که چرا وقتی من نیستم دست پسرک باید گچ گرفته بشه. بالاخره با زور و دعوا در
حالیکه از چت کردن بدش میاد نشست پای اسکایپ و دستش رو بهم نشون داد.
از ظهر (به وقت تایلند) بغض داشتم و به خودم میپیچیدم تا
زودتر کارگاه تموم بشه و بیام ببینم تکلیف دست این جوجه چی شده، آخرش هم چت رو
نصفه نیمه رها کرد و رفت تا به قول خودش: "یه دستی ببینم چه بازی میتونم
انجام بدم"!
ساعت شام شده بود، با محبوبه رفتیم دو تا ساختمون دورتر از
هتل تا فشار کار و عصبیمون رو با یک شام و شاید نیم ساعت گپ کم کنیم و بعد هم
بخوابیم البته الان ساعت 3 صبحه و من همچنان بیدارم. بحث امشب بیخوابی هم داشت!
اولین روزی که محبوبه اومد پاریس به اتفاق خبرنگار رادیو
فرانسه رفتیم فرودگاه، تو راه رسیدن به خونه از اهدافمون گفتیم، من هنوز گیج بودم
و به دلایل بسیاری تو حباب زندگی میکردم، محبوبه همونجا گفت: "میخوام یک
تلویزیون اینترنتی زنان راه بیاندازم"، یک سال و نیم بعد تلویزیون راه افتاد
و شدیم همکارتر از قبل.
جدا از خاطرهگویی ازش پرسیدم: "من به خاطر روزنامهنگار
بودن در خیلی از کنفرانسهای سیاسی برای پوشش خبری حضور داشتم، همیشه نقش فعالان
جنبش زنان یا کمرنگ بود یا اصلا حضوری وجود نداشت، مگه میشه کار مدنی رو از سیاست
جدا کرد؟ چرا هیچکس حاضر به شرکت نیست؟"
.png)

