۱۳۹۱ تیر ۲۵, یکشنبه

تمنا

نفست به شماره می افته, نه ... شایدم نفس عمیق میکشی
آهسته و آروم
از درون میلرزی... خون توی صورتت جمع شده و چشمات جرقه میزنهدستات عرق میکنه و خودکار, تلفن یا هرچی تو دستته زود می افته
دندونات رو روی هم فشار میدی و احساس سیری میکنی
بوی نم میاد...  بوی علف تازه بارون خورده
خب... بسه
نفس عمیق بکش و برگرد رو زمین
صبح ساعت 8 باید بری سر کار تا 8 شب
کلی کارهای عقب مونده داری که انجام ندادی

پاشو... بوی نم نیست, بوی لباس های خشک نشده روی بند رخته
علف هم نیست کفشهات گلی شده است که هنوز پاکشون نکردی

احساس سیری و دندون فشار دادن هم مال عمل معده ای است که تازگی داشتی
همه چی از دستات می افته؟ برو آزمایش بده شاید ام اس داری میگیری
چشات جرقه میزنه, خون تو صورتت جمع شده و میلرزی؟ 
میگن علائم گواتره

نفست به شماره می افته, نفس عمیق میکشی

همه تمنات رو توی واقعیت زمین قورت بده



۱۳۹۱ تیر ۱۵, پنجشنبه

دنیا هم می باره


بعضی وقت ها دنیا هم برات می باره
آسمون که هیچ
زمین و زمان برات می باره 
نمیدونم از کجا و چرا می خوری... فقط میخوری
بلند میشی و میشینی اما باز هم میزنه
امروز تهدیدش کردم؛ گفتم اگه مردی بیا بشین جلوم با هم بحث کنیم, می خوای بگی اشتباه داشتم تو زندگیم؟ جواب میدم توی خداییت اشتباه داشتی من که سهلم
میخوای بگی عادلی؟ بهت میگم بیخیال تو اصلا عدل نمیدونی چیه, یک کم سرت رو گرداگرد همین یک دونه کره بچرخون میفهمی که عدل هم نداری. 
بارون گرفت
اما چه فایده؟
یاد روزهای ایران افتادم... 
از زمین خون میجوشید و از آسمون بارون میومد
بچه ها میخوندن
"اشک خدا در اومد" 
بارون گرفت 
اما به بارونش هم اعتمادی نیست

۱۳۹۱ تیر ۱۴, چهارشنبه

علی مصلحی, روزنامه نگار و وبلاگ نویس بازداشت شد

خبرهای بازداشت عادی نشدند, هر روز یک بازداشت دیگه و هر روز یک روزنامه نگار دیگه
این "نوشتن" چقدر سنگینه که تابش نمیارن

علی مصلحی, روزنامه نگار و وبلاگ نویس که در کاشان بازداشت شده
باز هم بازداشت و باز هم بی خبری خانواده ها
به همین راحتی

بیخود نیست ایران رو بزرگترین زندان روزنامه نگاران ثبت کردند

یک روز مسعود و مهسا
یک روز بهمن
یک روز تبعید
یک روز شکنجه
یک روز تحقیر

روزها میگذرن و میگذرن تا همه روزها به اسم یک سلول ثبت بشه 

سلول هایی که هرچقدر دور, هر اندازه تاریک باشه باز هم سلوله

انفرادی سلوله
عمومی سلوله
حیاط زندان سلوله
اوین سلوله
تهران
ایران
سلوله
تبعید هم سلوله

۱۳۹۰ بهمن ۲۱, جمعه

خ مثل شهرزاد، ح مثل گیسو

بعضی آدم‌ها مثل جواهر می‌مونند؛ باید کشفشون کنی شایدم یک کاری کردی تو دنیا بدون این که خودت متوجه شده باشی  و اون گنج یکهو جلوی راهت سبز شده. کمترین کاری که می‌تونی انجام بدی اینه که قدرش رو بدونی، پای رفاقتت بایستی تا خود رفاقت جلوت زانو بزنه! جواهر می‌تونه دوستت باشه، استادت بشه، یار غارت بمونه و تنها کاری که نباید بکنی اینه که مراقبش نباشی. مراقب رفاقت‌هات

دلم می‌خواهد یک روز بتونم از دو نفر بنویسم؛ دو نفری که تو زندگیم مثل جواهر وارد شدند و موندند و من سعی کردم و می‌کنم که قدردونشون باشم. قدردون بودن‌ها و درس‌هایی که بهم دادند

به ترتیب زمان نفر اولی که تو زندگی و سر راهم کشف شد، شهرزاد فرامرزی بود همونی که به گفته خودش «خاورمیانه سوژه‌اش نیست و زندگیشه» ـ به نقل از گفتگویش در تلویزیون زنان ـ نامزد جایزه پولیتزر و یک خواهر مهربون که تو روزهای بی‌پناهی بیروت، خونه و دلش پناه من و ما شده بود، بهم راه نشون میداد، انگیزه میداد و با بودن و حرفها و درسهاش هولم میداد که راه بیافتم. کنارش نشستم تا از خاطراتش بگه، همون خاطراتی که مو رو به اندام آدم راست میکنه؛ از روزهای جنگ بیروت و خبرنگاریش در آسوشیتدپرس برام میگفت، وقتی که برای شمارش جسدها باید میرفت زیرزمین جایی که جنازه ها رو تو کیسه کرده بودند و باید کیسه‌ها رو می‌شمرد تا تعداد درست کشته شده‌ها دستش بیاد. دلم می‌خواهد یک روز بتونم ازش همون اندازه که «باید» بگم و بنویسم

نفر دوم گیسو جهانگیری؛ رئیس بنیاد آرمان‌شهر است، رفیق، یار غار و پناه سرگردونی‌های پاریس ـ انگار آدم‌ها کلا سرگردون به دنیا میان، سرگردون می‌مونند و کاش سرگردون نمیرن ـ تو روزهایی که هجرت و درد یتیمی همه وجودم رو از هم پاره پاره کرده بود و هیچ‌کس نبود که بتونه منو از دنیای گرد زمین! بیرون بکشه تنها کسی که صدایی از جهان بیرون بود خود گیسوی نازنینم بود. صدایی که مسیر رسیدن به مقصد رو نشونم داد و خودمو به خودم برگردوند، کمک کرد آوارگی رو بهتر بشناسم، بدونم نه اولی هستم نه آخری، نه بهترین و نه بدترین. کنارم ایستاد تا ساقه‌های شکننده‌ام بپیچه به تکیه‌گاه   تنش و بالا بره ـ هرچند هنوز خیلی کوچیکه این ساقه‌ها اما به تکیه‌اش قد کشید ـ سایه انداخت رو پوست سوخته‌ام تا تاول روزگار آروم بگیره. «باید» از او هم بنویسم، نه برای خودش که برای خودم

این چند پاراگراف فقط برای این نوشته شده که یادم بمونه جواهرها به راحتی تو زندگی‌ آدم‌ها قرار نمی‌گیرند، حتما   یک جایی یک کاری کردی که این نصیبت شده، بهش میگن «چرخه پروانه*» ! نوشتم که یادم باشه «مراقبت» از یک   رابطه مهم‌تر از به‌دست آوردن اون رابطه است، یادم بمونه از «نوشتنی‌ها» باید نوشت، یادم بمونه آدم تو دنیا زیاده اما «انسان» کم پیدا میشه ـ بابام همیشه می‌گفت ـ یادم بمونه اشک زیاد ریخته میشه اما بعضی شونه‌ها همیشه گیرت نمیاد، دلتنگی زیاده اما خیلی دل‌ها همیشه قسمتت نیست

شاید باید دو روز رو بهشون اختصاص بدم؛ روز خبرنگار از آن شهرزاد و روز حقوق بشر از آن گیسو  
ــــــــــــــــــــــــ
BUTTERFLY EFFECT*   

۱۳۹۰ بهمن ۲۰, پنجشنبه

به رسم غبارروبی

مدت‌هاست که این خونه درش خاک خورده و بسته شده حالا این که چی شد دوباره درش رو باز میکنم بماند اما هنوز هم در مبارزه با سایت نویسی، وبلاگ نگهش می‌دارم

آرشیوهاش رو کامل نکردم؛ از همون روزی که رها شد وفادار باقی مونده و تنها یک مشت کاغذپاره‌های خط‌خطی تو کشوها اضافه کرده برام

خلاصه که غبارروبی‌اش کردم، پرده و مبلمان براش خریدم، شیشه‌هاش رو برق انداختم که شاید از دلم هم غبارروبی‌
 کنه

۱۳۹۰ فروردین ۱, دوشنبه

بیست و دومین ماه از جنبش 22 خرداد؛ تبریک عید به 22 نماد سبز که دل‌مان را تکان داده‌اند

یادداشت مهمان:

محسن مخملباف درباره مستی و راستی تاجیک‌ ها می‌نویسد: "آن ها هر از گاه دور هم جمع می شوند و جام باده از می و مرام پر می کنند و در حضور یاران می ایستند و چشم در چشم یکی از ایشان به مهر می نگرند و به غمزه می گویند: همه عیب یکدیگر نیک می دانیم، آنچه از هم نمی دانیم نیکی یکدیگر است و یکان یکان خوبی از هم شماره می کنند و جام باده بر باده چنان می کوبند که نسیم سحر لاله بر لاله می کوبد در دشت و لاله زار هر صبحگاه..."

حالا مهدی جامی عزیز در آخرین نوشته سیبستان مرا به یاد مستی و راستی تاجیکی انداخته؛ او به بهانه بیست و دومین ماه از جنبش 22 خرداد به 22 نفر از آنها که او را به تحسین واداشته و دلش را تکان داده اند عید مبارکی گفته است؛ چنان این تبریک تاجیکی بر دلم نشسته که دوستان را دعوت میکنم به تکرار آن...
تبریک عید به 22 نماد سبز که دل‌مان را تکان داده اند... هر کس فقط از دلش و برای دلش بنویسد... همین!


۱۳۸۹ بهمن ۲۹, جمعه

بسترشناسی تبعیض جنسیتی ـ بخش سوم: نقش زنان در تبعیض علیه خویشتن


در دو بخش گذشته، از تبعیض جنسیتی حاکم بر جامعه در دو بستر تاثیر محیط و خصلت‌های مردانه سخن گفتیم و این بار به زنانی که ناخواسته، مقصران تبعیض علیه خویش‌اند خواهیم پرداخت و عواملی که در این امر بر جامعه زنان سایه انداخته است را در سه دسته‌ی “سنت، مذهب و عدم
آگاهی” مورد بررسی و نقد قرار خواهیم داد.


در این‌جا بحث در مورد فعالان حقوق زنان یا کسانی‌که به حقوق خود واقفند نیست بلکه نگاهی است به زنان اکثریت متوسط یک جامعه.

بسترشناسی تبعیض جنسیتی ـ بخش دوم: قانون، سنّت و خصلت مردانه


جامعه ایرانی از جمله جوامعی است که حتی اگر “بحران سیاسی”‌اش را در حاکمیت حل کند راه درازی را در حل “بحران اجتماعی” پیش رو خواهد داشت؛ بحرانی که “تبعیض جنسیتی” یکی از مهم‌ترین نشانه‌های آن است.

بسترشناسی تبعیض جنسیتی ـ بخش نخست: زن، جامعه بسته، جامعه باز




زمانی که سخن از تبعیض و خشونت علیه زنان به میان می‌آید و ذهن به دنبال یافتن مقصر اصلی می‌گردد، دلایل قصه‌ی تلخ آنچه بر زنان در جامعه‌ی جهانی می‌گذرد را در سه بستر جستجو می‌کند: نخست جامعه، سپس مردان و قوانین مردسالارانه و سرانجام خود زنان.
هر یک از بسترها را در ترازوی آمارها و گزارش‌های موجود در رسانه‌ها می گذاریم؛ شاید بتوان نگاه عادلانه‌تری نسبت به هر سه‌ی این عوامل پیدا کنیم. ابتدا از بستر نخستین آغاز می‌کنیم و در بخش‌های آینده این مقاله، به دو بخش دیگر خواهیم پرداخت.